امتحان داری و من نمیدونم با این استرسی که وجودم رو گرفته چی کار کنم .میرم کاسکو تخم مرغ ارگانیک میخرم.آب پرتقال natural فکر میکنم باید بهت برسم. دلم میسوزه حس میکنم مثل هانسل و گرتیل دارم بهت خوراکی میدم پروار شی بری امتحان بدی.عشق من ممنون از اینکه واسه زندگیمون انقدر تلاش میکنی .
نظرات ()|
Saturday, May 8, 2010 at 6:00pm
|
|
| End Time: |
Friday, May 14, 2010 at 9:00pm
|
| Location: |
Seyhoun Gallery(9007)Melrose Ave,West Hollywood,LA,CA,90069......Tel:3108585984
|
نظرات ()امروز یه لحظه از در شرکت امدم بیرون و فکر کردم به اینکه چقدر دلم میخواست که تو امروز میامدی دنبالم و تو رو اون پایین منتظر میدیدم مثل اون موقع ها که می امدی دنبالم رادکام.و چه حس خوبی بود که بعد از یه روز پر کار میتونستی کنار عشقت بشینی و براش از سیر تا پیاز ماجراها رو بگی.و پات رو رو پات بندازی تا عشقت برونه و تو لبریز باش ی از حس خوب داشتن یکی تو خستگی هات و یه گوش برای شنیدن ناگفتنی هات.ناگفتنی هایی که ناشی از زودرنجی های خام جوانی تو هستند و درد های بی حساب و کتاب زنانه.
اما تو نیستی ونیامدی
نظرات ()رفتی بدون من؟سفر تنهایی؟بدون من؟سال نو بدون تو؟
نامردی کردی راه راهی من بدون تو هیچ سفری نرفتم.یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل و انهار حول حالنا الی احسن الحال.
عیدت مبارک راه راهی
نظرات ()زن عشق می کارد و کینه درو می کند...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی....
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ....
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این رنج است
نظرات ()
گاهی خوابی اما انگار که بیداری و قدرت اراده داری و گاهی بیداری و انگار که مثل خواب هیچ اراده ای نیست .زردی جونم این روزها برایم جای خواب و بیداری عوض شده است.انگار توی خواب اراده بیشتری برای دیدنت هست و در بیداری هیچ کاری نمیشه کرد.شیرینم دلم برای مسافرتهای دو نفره مون به سرزمینهای ناشناخته تنگ شده ،دلم برای بی تابی هات ،برای شیطنتهات ،برای بهانه هات ،برای حضورت ،برای دلتنگیهات ،برای اشکهات ،برای خنده هات ،برای ساده گیت ،برای همه و همه تنگ شده.دلم میخواست این فاصله رو هر طوری که شد طی میکردم هر چه زودتر بهت میرسیدم.بازم یادم رفت از مطبمون برات عکس بگیرم .وقتی دلتنگیهات اندازه یه دنیاست دلت اندازه یه دنیا برای دلتنگیهات میگیره .بازم میخوام چشمامو ببندم و اراده کنم.
نظرات ()حالا میفهمم که چرا انقدر برای مامان و برادر و خواهرت دلتنگی میکنی .به جرات آدمهایی به مهربونی و خلوص آنها توی دنیا وجود نداره .شاید آدم برای اینکه کسی رو حوشحال کنه ندونه باید چه کاری بکنه ولی وقتی میبینی که آدمها برای خوشحالیت با تمام وجودشون هر کاری میکنند دلت برای هر لحظه شون تنگ میشه.الان دلم برای مامانت ،اکبرتون ،محمد ،فاتی ،نرگس ،لیلا،سارای شیطون ،آرزو ،مهدی و همشون تنگ شده.اونها آدمایی از جنس خوبی و پاکی و خلوصند و هر لحظه از اینکه چرا زودتر با آنها آشنا نشدم حسرت می خورم.خیلی بزرگوارند که با اینکه دلشون یه دنیا برای خواهرشون تنگ شده آرزو میکنن که هر چه زودتر کار منم درست بشه و بیام پیش تو .از اینکه انقدر خانواده با صفا و صمیمی داری به خودم میبالم و برای همشون آرزوی موفقیت و سلامتی و سربلندی میکنم.
نظرات ()وقتی خیال به تماشای ادراک به زاویه ات از روزگار مینشیند
دیدنی میشوی
انگار که با دو تا بال مرغابی بخواهی
به پرواز در آیی.
احمق نشو خیال زاده تنهایی است.
هنوز مادر نشده ای تا درک کنی که خیال نمیتواند که کودک تو باشد
مختصات فرزندی
در راس
تنها یک نقطه است
نظرات ()فصلها دروغ میگویند .روزها و شبها دروغ های کوتاهند
و سال ها در توهم مقیاس زمان سر در گم
من تمام آینه ها را مرور کردم
نبود
باور نداری ؟یک لحظه خاطره شو
نظرات ()برای یک لحظه شوق ،شهر، شامه
تمام لحظه های را دو تا دو تا میشمرم.
مثل کلاس اول باران برای تکرار مدام اعداد و صفر ها و یکان و دهگان آینده
برای نمره بیست ،
برای فصل خیساندن گندم ، سبزه عید
برای شمارش معکوس خاطرات نا متناوب
و التیام دردهای موازی و زاویه های بی مقیاس
چقدر دلتنگم این لحظه
تمام شد تکلیف لحظه های دیگر با تاریخ
نظرات ()عزیزای دل آمن دیدن روی ماه شما ها رو رو توی لحظه سال تحویل آرزو میکنم.
خوشگلای من شماها سرمایه های آمنه هستید .دلم میخواد موفق باشید و از همه بیشتر چونکه لیاقتش رو دارید.
عزیزای من!بهم قول بدین که همتون درس میخونین و پیشرفت میکنین.بهم قول بدین که مایه افتخارم خواهید بود.مثل همیشه.زیبا رو های من لیلی خوشقلب و ماهم.پریقشنگ عمه. آرزو یی همتای عمه ،سارای نمکدون من!زهرا خانوم ماه که زبونش اینقدر داز شده و عمه هوای دستت درد نکنه هاش و کرده بدجور!همگی تون در لحظه سال تحویل به خدا میسپارم و آرزو میکنم به منتهای چیزی که تو دلتون میخواین برسونه و به یک دست کامل 6 تایی شوهر خوب و کچل و دکتر.
نظرات ()توی دنیا برای هر آدمی یه جفتی هست که اگه آدم پیداش نکنه تا آخر عمرش یه چیزی کم داره اما من پیداش کردم.اگه توی دنیا کسی باشه که از من خوشبخت تر باشه اون نفر خود منه چون من، توی دلم یه عشق گنده دارم با دو تا خال مساوی روی گونه چپ و راستش.یه راه راهی به تمام معنا یکه در تکاپوی معنای زندگی مون رفته لای علفها گو شده و من دره در دنبالشم و برای لحظه دیدنش لحظه های زندگی ام رو دو تا دو تا میشمرم.
راه راهی به جون توکای بالای سرمون چیز زیادی طول نمیکشه که میبینمت.این رو دلم بهم میگه .
حاج آقا حالا بدون ما غرفه معامله میکنی و دست ما رو به دو تا النگوی ده بیست گرمی خوش میکنی؟زمین لواسون مال خودت چهار پنج تا حجره وسط بازار فرش فروشها بنداز پشت قبالمون تا بفهمیم طعم عشقتون مزه باقلوای نبات ریز رو میده یا باقلوای شیرینی سرا؟
امیرم!عید بدون تو واسه من هیچ وقت نمیرسه.من کدوم عیدم رو بی تو سر کردم که حالا بعد از این همه سال باید عید رو بی تو باشم؟
امیرم هر روز که میگذره دارم به نبودنت بیتاب تر میشم.من دیگه طاقت ندارم به چه زبونی بگم که چقدر جای خالی تو در کنارم تو روزهام و شبهام دیوانه ام کرده؟
مرد من کی میشه؟کی ؟کی؟
چشمهات رو بند.دلت چی میگه؟
نظرات ()صدای تو این روزها واسه من یه آرامش بی حد و حصر رو به همراه میاره.
بابا با معرفت!داداشی تو این روزها از همه بیشتر یادم میکنیو مناز همیشه بیشتر دلتنگت میشم
دوست عزیزم.داداش شبها و روزهای سختی و مشکلاتم.عزیز دلم!داماد خوشتیپ!
بابا میتونی تصور کنی که چقدر آرزو داشتم که بام و تو چیدن وسایل زندگی تون نظر بدم و دخالت کنم؟
میدونستی چقدر واسه نگاه های تحسین امیزت دلتنگم.
محمد جونم داداشی من نمیدون کی و چه زمانی دوباره میتونم بغلت و کنم و یه دل سیر گریه کنم اما توی این لحظه بزرگترین آرزوم این بو د که تو مراسم جهاز برون خانوم گلت باهاتون بودم وتا بهت کمک کنم چون تو با تمام وجود همیشه و هر لحظه به این خواهر کوچیک و سبک مغز و بلندپرواز کمک کردی.
داداشی دستت درد نکنه واسه همه مهربونی هات که از یه قلب به اندازه تمام فاصله ایران تا امریکا بزرگتره نشات میگیره
من دیونه یه لحظه دیدنتونم.
زهرا جون عزیزم ایشاله که خوشبخت باشی .بهت افتخار میکنم زن داداش.اگه یکی تو دنیا لیلقت قلب بزرگ و با گذشت داداش من رو داشت اون یه نفر تو بودی و بس.
نظرات ()!وقتی به تو فکر میکنم یه خنده بزرگ تام صورتم رو پر میکنه.
خواهری!فدای ان چشمهای خندونت که کیدونم عشق میکردی و من رو نگاه میکردی.
خواهری خوشگلم که بدون کوچکترین حسادتی حاضر بودی تمام اونچه رو که درای برای یک لحظه شادمانی من هدیه کنی .تو روز عروسی من ؛با تمام وجود ثابت کردی که چقدردوستم داری.
من من من ناچیز حتی نمیتونم ذره کوجکی اون همه زیبایی درونی تو رو جبران کنم.تو درحق من خواهری رو که هیچ، دوستی رو هم تموم کردی.من دختر خوش بختی بودهام که چنین دوستان خوبی رو در کنارم داشتم.
خواهر جونم دلم برای اون حرفهای با مزه ات واسه همراهی بی چشمداشتت لک زده.
واسه حرفهای یواشکی تو هال مامان ساعت 2 شب.
ماهم من همیشه شاد ببینمت.همیشه
مهدی !خاله جون تو میدونی شبیه کی میشی:شبیه جک تو سریال لاست.فقط قول بده مثل اون دکتر بشی خاله جون!
نظرات ()داداشی همیشه اگه گوشی برای شندن بلند پروازی های یه خواهر سرکش بود تو بودی و بس .یادم نمیره حرفهای قشنگ و دلگرم کنندت رو توی ایوان خونه قدیمیمون .
داداش عزیز و با استعدادم.این خواهر کوچولو دور دنیا رو هم که بزنه تمام مدارک دنیا رو هم که بگیره ،خوب که تمام بال و پراش رو بزنه انگشت کوچیکه شما هم نمیشه.
داداشم!همیشه پناهم بودی.همیشه روت حساب کردم و همیشه ازت توقع داشتم چونکه بی توقع به من میبخشیدی.داداشم!همیشه زندگی ام مدیون ذره ذره حرفات .دلگرمیهات و محبت هاتم
مگه ممکنه فراوش کنم اون همه مهر و محبت بی منت رو.
تو برای من یه دوست تمام عیار هستی.اگه یک نفر تو دنیا باشه که واسه خل و چل بازی های من هم ارزش قائل باشه،اون یه نفر توییو
داداشم!تو تمام مراحل زندگی ام تو تمام سختی هام کنارم بودی.مگه یادم میره اون روز رو که به عنوان اولین عضو خونواده امدی خونه دانشجویی من و برام کباب کوبیده درست کردی و اهنگ گوش کردیم و من لحظه لحظه اش رو به اینکه همچین داداشی دارم ،به خودم بالیدم رو فراموش کنم.
من به وجودت، به اینکه چنین دوستی دارم به خودم میبالم
داداشی جات همیشه روس سر ماست آقا شما سرورید
دیدار اون پروین توپولوی خوش زبون ماهت رو و دو تا دختر زیبات رو آرزومندم.
آرزو عمه جون!میخوام از من صد قدم جلو تر باشی
نظرات ()داداشی !
داداش مغرور و عزیزم.داداشم تو همیشه واسه خواهری توی بزرگترین بخش قلبش هستی.تو واسه خواهر کوچیکه دیگه بابا محسوب میشی.داداشی دلم واسه نگاه هات واسه دل بزرگت و برای حضور کوتاه و عمیقت یه دنیا تنگ شده.
داداشی !توی دنیا واسه یه خواهر برادرش مثل یه بخش از وجودشه که برای هیچ کس دیگه نیستومن همیشه تحسینت میکنم.داداشم خیلی دلتنگتم.دلتنگ دل پر از حرفت که به زبون نمی آری.دلم برای دختر زیبات برای همسر صبورت و برای عشق خارجی خودم با اون موهای طلایی واسه اون پسر خوش تیپت یه ذره شده
ما مخلصیم آقا داداش.
نظرات ()خواهری خوشگلم !خواهر ماهم.مادرم !دوستم!دلم میدونی واسه چی از همه بیشتر تنگ شده؟
واسه اینکه به جونت قر بزنم و تو با بردباری ات با نجابتت.با محبت بیکرانت هیچی نگی .دلم لک زده واسه اون ابروهای مشکی پر پشتت که تا زور من نباشه حاظر نتیستس درد برداشتنشون رو تحمل کنی.آخه عاشقتم خواهر زیبای من.
آخ فاطی جونم نازنین خواهرم !نمیدونی نمیدونی چقدر این خواهر کوچیکه هوس نشستن کنارت رو کرده توی آشپزخونه مامان و حرفهای یواشکی مون رو.و اون نگاههای پر اشتیاقت رو که از دیدن خوشبختی من بال در می آوردی.به خدا به خدا هیچ جیزی تو زندگی من نمیتونه اون همه محبت و صفای تو رو جبران کنه.اون همه بردباریت رو.هیچ چیز.
من اینجا درست با تفاوت 11.30 ساعت از تو دلم برای یه لحظه دیدنت پر میکشه .
!من رو ببخش.
نظرات ()وقتی بابا نداری همیشه تو دلت یه حفره است که پر شدنی نیست.وقتی بابات بدون خداحافظی جلوی چشمات نفس آخر رو میکشه و تو با تمام وجودت آرزوی دیدن دوباره اش رو داری ولی وقتی دیگه بابا نداری اونوقت برای تمامی عمرت دلیل کافی واسه دلتنگ بودن و غصه خوردن درای چون دیگه بابا نداری و چون اون حفرهکوچیک تو دلت با تمام متریال های دنیا پر شدنی نیست چون که هیچی از جنس اون بخشی از وجودت نیست که از دست دادیش.
بابا دلم میخواد بیام سر خاکت و اونقدر باهات حرف بزنم تا خوابم ببره.
بابا بدجوری دلم هواتو کرده.کاش دوباره پنج سالم بودو جام روی پاهات بود بابا جونم.تا بهم امید بدی تا دوباره کوه آرزوهام رو بسازی تا دوباره پشت و پناهم باشی تا دوباره با اون صدای قشنگ و عمیقت صذام بزنی خانم تزیاناتی.
بابا جونم کاش حد اقل بودم تا یه سفره تزیین از مدل تزیناتی بیارم سر خاکت.آخ بابا بابا چقدر بدون تو این حفره آزارم میده .کاش به خوابم بیای تا این حفره امشب رو پر بشه و من با خیال تو آرام بشم.آخ بابا
پدرم میآید
گامهایش همه تفسیر شتاب
و شتابش همه رنج
رنجهایی که به من بال دهند و دوبالی که چو پرواز دهند
آسمانش دل و دست پدر است.دستهاای که زمختند از کار
لیک من میوه تلخ پدر میگویم:
دستهایت زبرند
میخراشند مرا
پدر به خدا ناله تو
همه آوای شکیبایی کوه
همه تعریف تمام لحظات رنجت
ای لبت پر خنده دل ناچیز چو من شرمنده
آمن کوچیکت بابا!
نظرات ()دلم یکهو تو ریخت .با مادرم حرف میزدم در حالی که این بار فاصله یک شهر نبود .فاصله یک کشور هم نیست .فاصله یک قاره است.
گل مادرم.عزیزتر از جانم!که میدونم دونه دونه نفسهات رو به یاد من و در فراغ دختر همیشه سرکشت میکشی.که هیچ وقت این فراغ تمام شدنی نیست برات.که ده سال آزگار به امید دیدنش آخر هر ماه دیده بر هم گذاشتی و در نگرانی خواب به چشمان قشنگت نیومد
مادر ماهم!عشق من!زندگی من!برای من سخت تر از تو شده این روزها.دیگه طاقت دوریت رو ندارم.دلم برای یه لحظه دیدنت پر میکشه مادر جونم.
مادر جونم الهی قربون اون چشمهای همیشه نمناکت.چقدر شرمنده ام از نبودنت از شکستن دوباره قلبت.دوباره تو هستب و گوشهای که میخوان صدای زنگ در رو بزنن.
کاش میتونستم کاش میتونستم بیام پیشت و یک بار اون زنگ در رو بزنم و صدای منتظرت رو بشنوم.که برام چایی گذاشتی و غذایی که روی سماور گذاشتی تا گر بمونه واسه اومدم.
آخ مادر جونم چقدر دلم تنگه واسه خنده های شیرینت و برای موهای ابریشمیت.
این دفعه کی موهاتو کوتاه کرده؟کی بهت میگه چرا ابروهاتو بر نداشتی.کی مدام بهت میگه بر دار اون روسری رو تا خوشگلیات معلوم بشه.آمن که نیست کی بهت قر میزنه کی تو دلت رو اشوب میکنه.
آخ که نمیدونی مامان جونم چقدر دلم واست تنگ شده چقدر حجم تنم برای تحمل درد دوریت ناتوانه.
آخ مادر جونم مادر خوشگلم.چقدر برای اون لباسهات واسه بوی تنت .واسه ظرفهای ترشی ات واسه شادی های کوتاهت.واسه عمق نگاهت دلم واسه نجابتت تنگ شده.مادرم این بار رو هم نجابت کن و تحمل کن بی معرفتی ته تاغاری سرکشت رو.
مامانی دوست دارم یه دنیا
تولدت مبارک
نظرات ()مام وطن غمت را بر میتابم که چنانکه میدانم برای نوازشهای مادرانه ات دردی بزرگتر از تکرار مداوم این حرف نیست که کاش زاده تو نبودم.
مام وطن غمت را برمیتابم که درد بزرگی است دیدن نبودن کودکانت در مجلس بزرگان .چرا که کودکانت لباس بزم ندارند و بزم بزرگان را به خواب می پرورانند.
مام وطن درد بزرگی است دیدن دیدگان اشکبار کودکانت وقتی که شاهندند چگونه به سیلی می نوازندت.
مام وطن چگونه به تن میکشی این بار سرگردان سنگین سرد را که کودکانت را به تحقیر میکشند و به مصلحت جوانانت سکوت میکنی.
مام وطن غمت را برمیتابم!
مام وطن کودکانت را پر بار خواهی دید و به فرش بزم بزرگان خواهی نشست و چشمان سرد سنگین اشکبارت به خنده های سبکبار نوادگانت خواهد گشود .مام وطن غرورت را سپاس ؛ما فرزندان همواره ات ،به نجابت مادرانه و به اصالت خاندانت قسم ، که ایستاده ایم .
نظرات ()عشقم بدون تو اوتار رو دیدم.توی سینما دلم با تو بود و اینکه همیشه عادت کرده ام که تجربه های قشنگ با تو باشه.
اوتار مثل یه رویا بود برام .دیدوی انیمیشن داره دنیا رو تکون میده اقتصاد رو میچرخونه و زندگی آدم ها رو تغییر میده.
دیدم که این رویه ظاهری این زندگی زندگی چه سمبل ناچیزیه در برابر واقعیت درونی اش..
اوتار آدم رو به یه زنرگی دیگه میبره که همیشه قهرمانش قهرمان میمونه.واقعیت هم همینه ادم ها میمیرند اما یاد خاطره و حرفهاشون ماندگاره.اوتار روایت بازیگوشی کودکانه ادم هاست روایت خلق رویاهات و رویاهای شیرینی که دنیا رو تکونمیدن.شاید یه روزی بشه که در قالبی که دوست داریم زندگی کنیم اونوقت نمیدونم آیا بیشتر از این بهمون خوش میگذره؟؟؟
در حال حاضر که بدون تو خوش نمیگذره اما به خوبی میگذره. من که خیلی مدیون مامان اینا هستم
نظرات ()کم کم داره بوی بهار میاد ، بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو .اما من با اینا زندگیمو سر نمیکنم من دلم زردیمو میخواد .یادمه پارسال این موقع داشتیم آماده سفر می شدیم ،یه سفر جدید یه جای دور ،یه جایی که هر دو دلهره اونو داشتیم اما رفتیمو کوله بار سفر بستیم ،کاخ شونبرون ،اپرا اتریش ،خیابانهای پر از نقاشی اسلواکی ،شبهای بارسلون ،آبی دریای جنوب فرانسه ،رودخانه سن و برج ایفل و کلیسای نتردام ،موزه لوور و خیلی خیلی جاها که اگه بخوام بگم یه ساله، یه عمره ویه کتاب به اندازه دلهامون.خالا از اون روزها یه ساله که میگذره شایدم کمتر نه فکر کنم یه ماهه یا یه هفته اس چون حیلی نزدیکن و قابل احساس اما این روزهای دوری تو خیلی زیاده دیگه حسابش از دستم رفته توی عاشورا ،امروز سر دیگ نذری وفات حضرت محمد از اونکه ما را عاشق کرد وشیفته ،از خدای عشاق خواستم ،التماس کردم که هر چی زودتر ما رو بهم برسونه ،نمیدونم میخواستم اینقدر دلتنگی نکنم تا تو محکمتر باشی اما انگار نمیشه چون قراره اینجا بنویسیم که یادمون باشه که این روزا عاشق بودیم و دلتنگ .
دلم میخواست که توی کشور خودم که بهترین جایه دنیاست باشم و تلاش کنم و موفق ،دلم میحواست ایران موفقترین و پیشرفته ترین کشور دنیا باشه که همه آدما مجبور باشن برای گرفتن ویزا ایران برن دبی و ترکیه بعد بهشون بگن باید از قبل وقت سفارت بگیرین ،دلم میحواست این ایران بزرگ ،بزرگترین ابر قدرت دنیا باشه و به همه دنیا حکومت کنه و و .... (شاید روزی نزدیک یا دور ،شاید هرگز)
امروز دیگه پای موندن نیست شاید باید زودتر فکرشو میکردیم اما هنوزم دیر نشده ،فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور،برق کفش جفشده تو گنجهها،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!
دلم تنگه
روز عشاق مبارک
نظرات ()امشب دلم میخواد که تا صبح بنویسم و بنویسم که یادم نره که مر د من بدون تو جایی که هستم نبودم و به توکای کوچولومون و به روح سرگردان بالای سرمون و به خدایی که یه لکه نارنجی رو در کنار یه لکه آبی روی بوم تقدیر ما مقدر کرد قسم که من خوشبختم اما با تو و در کنار تو چقدر از این همه فاصله بیزارم از مرز از ویزا از مهاجرت از اداره امیگریشن از ریتچی که وکیلمونه از فرم I-20 از صدای مداوم تیک تیک ساعت .
من تو رو میخوام و تو نیستی تا سرم رو با طعم حضورت بذارم رو بالش.
آخ که چقدر برای اون ست خواب اسپریتمون با اون راه راه های رنگی تنگ شده.
من بدجوری دلتنگم فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نظرات ()بعضی لحظه ها تو زندگی آدم اونقدر شیرین هستن که طعمش همیشه باهاته.اگه گفتی کدوم لحظه ها؟
یادته مون؟یادمه من و تو داشتیم میرفتیم خرم آباد عید بود و بارون شدید چادرمون رو برد ؟توی راه که بودیم هواهم بارونی بود یهو افتاب شد گرم ترین و شیرین ترین آفتاب دنیا.یادت اومد؟
اون روز رفتیم توی یه جاده فرعی که دروش زمینهای سبز بود و ما اونجا چادرومون رو در آوردیم و پهن کردیم و با هم چایی خوردیم و قلیون کشیدیم و من به خودم گفتم خدای یا من الان بمیرم ؟دلم میخواست طعم اون لحظه زیبا تا اخر عمرم تو دهنم بمونه.
سال بعدش عید رفتیم ارس.یادته؟بعد به جایی که مثل بهشت بود کنار ارس پیاده شدیم و سردم بود. تو بغلم کردی و من فکر کردم خدا یا وقتشه که بمیرم چون خیلی خوشبختم و همینطور روزهام از خوشبختی پر تر و پر تر شد و تو هر روز طعم لحظه های من رو شیرین تر و شیرین تر کردی.
چقدر دختر کوچولوی بلند پروازت رو سفر بردی.
یادته که از بیله سوار برای من یه قیچی آبی خریدی واسه نون؟من تو دلم گفتم خدا یا یه کاری کن که با این قیچی توی خونه خودمون نون واسه صبحونه ببرم.وقتی با اون قیچی نون بریدم توی خونه مشترکمون با خودم گفتم خدایا دیگه وقتشه که بمیرم.چون دیگه خیلی خوشبخت بودم.
امیر جونم زندگی همیشه برای من رنگ و بوی متفاوتی داشت اما با تو تمام رنگهاش و طعم هاش فرق داشت .با تو زیبا ترین دوره زندگی ام رو طی کردم با تو جوونی ام رو به اشتراک گذاشتم .
اینجا تو ی این لحظه که شب منه و روز تو دلم به اندازه تمام این فاصله گرفته.من تو رو میخوام و تو اینقدر دروی که من حتی ذهنم توان تصور کردن رو از دست داده.
دیگه نمیتونم حتی بودنت رو تصور کنم تا آروم بشم.
آخ خدا یا
خدا یا خدا یا
نظرات ()بیست بهمن برای من یاد آور بزرگترین تغییر عمرمه.آمدن تو به زندگی من شاید نتیجه اون بود.
چه دندون درد خوش شگونی بود.چقدر کوچک بودم و چقدر دلهامون جا داشت.
اخ امیرم چقدر زیبا بودم اون روزها.
چرا هیچ وقت حتی به ذهنم این همه دوری خطور نکرد.چقدر پرم از دلتنگی .از اشک.
دیگه شلوارهام از پام میافتن و خودم احساس میکنم که حجم صورتم داره کم میشه و چشمهام دراه ته نشین میشه.من بدجور دلتنگم.
خیر چقدر دنیامون کوچیک بود و من و تو چقدر همون دنیای کوچیک رو زندگی کردیم.
دلتنگی درد بی درومونیه چون تنها خوابه که دلتنگیهات رو به رویا تبدیل میکنه.
یاد اون روزها افتادم که همیشه دلم میخواست بمیرم چون خیلی دیگه خوشبخت شده بودم. و میخواستم بمیرم که اون طعم رو برای همیشه بچشم.
نظرات ()روز عشاق به همه اونایی که با همن مبارک و به اونایی که به هم عشق میورزند و از هم دور ند بیشتر.
و به تو عشق من از همه بیشتر.
امیرم!روزهای سختی رو گذروندیم تا به هم برسیم و چه زود گذشتن اون روهایی که با هم بودیم.نمیدونستم که به این زودی دیدنت نهایت آرزوهام میتونه باشه.
یادش به خیر چقدر کوچیک بود دنیامون و هنوز پهنه بزرگ زندگی رو طی نکرده بودیم.یادش به خیر که تمام دنیامون توی پارک طالقانی و دربند و کالباس تنوری خلاصه بود و چقدر عاشق بوذیم.یاد اون روزا به خیر که با هم مزه تمام شیرینی ها رو چشیدیم .چقد بزرگ شدیم با هم.
چقدر زیبا گذروندیم جوونی رو .چه سفرها که رفتیم.یادش به خیر
نظرات ()آقامون نمیشه من برگردم؟
نمیشه دوباره برگردم به همون ادمی که بودم.دوباره برم دانشگاه ؟پیش اون همه چشمی که دارن با علاقه بهت نگاه میکنن و ارزو میکنن که یه روزی مثل تو بشن؟
و تویی که در درونت فکر میکنی ای بابا این طفلی ها به چه چیزی دل بستن؟
نمیشه برگگردم به جایی که با تمام ندونست هام فکر میکنم که میدونم؟
نمیشه دوباره برگردم به خونه.به تو؟
نمیشه یه روز از خواب بیدار بشم و ببینم که اونجام؟
نمیشه یه روز از خواب بیدار بشیم و بشنویم که خیل عظیم ایرانی ها دارن به ایران بر میگردن چون که ایران بهترین جا واسه زندگیه؟
نمیشه که همه آرزوهامون رو دوباره تو شرکتها اداره ها دانشگاهها و خونه ها توی وطن خودمون بسازیم؟
عشق من!
نمیشه دوباره کنار هم باشیم؟یعنی میشه؟
نظرات ()
|
|||
| Urge Your Member of Congress to Oppose The STEP Act | |||
|---|---|---|---|
|
Source: Public Affairs Alliance of Iranian Americans (PAAIA) Congressman reintroduces legislation barring travel from Iran
If enacted, the proposed legislation could effectively forbid all Iranians from immigrating, visiting, or studying in the United States. Individuals seeking political or religious asylum as well as those requiring emergency medical treatment may be exempt from the provisions of the Act. The Public Affairs Alliance of Iranian Americans (PAAIA) strongly favors taking appropriate and necessary measures to protect the national security of the United States. However, PAAIA is opposed to legislation that effectively bans individuals from certain countries coming to America based on their nationality. Such proposed legislation is not only discriminatory but also has the potential to encourage xenophobia and hatred. The STEP Act is damaging to America's reputation and extremely offensive to the Iranian American community. Iranian Americans are hard working, law abiding citizens who have done much to strengthen the economic and social fabric of the United States. Furthermore, recent events unfolding in Iran following the disputed June 12th presidential elections highlight the fact that the Iranian people seek democratic freedoms and basic human rights. In fact, it was the Iranian people who held candle-lit vigils on the streets of Tehran in solidarity with the American people in the days following the 9/11 attacks. Legislation such as the STEP Act would not only impose an unfair and unreasonable burden on Americans of Iranian descent but also unfairly targets the Iranian people, undermining the solidarity between the peoples of Iran and America. In light of these facts, PAAIA is contacting members of Congress to inform them of our opposition to the STEP Act. PAAIA is also carefully monitoring this issue and will report on developments as they become available. Click here to read the text of the STEP Act. PAAIA Urges You to Take Action! |
|||
نظرات ()میدونی چیه راه راهی؟
دیشبمقع خواب داشتم فکر میکردم بزرگترین آرزوم چیه؟حلقه عروسیمون رو بوسیدم .دیگه حتی شبها هم حلقه ام رو در نمیارم.
بزرگترین آرزوم آمدن به فرودگاهه .لحظه ای که از اون دور بچرخی و در حالی که چمدون هات رو داری هل میدی و به جمعیت خیره شدی تا ما رو پیدا کنی من بپرم و بغلت کنم و دلچسب ترین ماچ دنیا رو از بزرگترین عشق زندگی ام بگیرم.
چقدر دوری ات سخته مرد من!
یعنی میشه؟؟؟؟؟
نظرات ()گاهی برای آدما انتخاب کردن خیلی سخته گاهی وقتی میخوای یه لباس انتخاب کنی و بخری باید مدتها فکر کنی به طرحش رنگش قیمتش و .... حالا هرچی انتخابت بزرگتر میشه سختتر میشه مثل خرید ماشین ،خونه و خیلی چیزهای دیگه چون هر چی انتخابت بزرگتر میشه مدت بیشتری باید تحملش کنی تا بخوای عوضش کنی و یا ممکنه این انتخاب توی آن زمان انتخاب مناسبی بوده ولی الان دیگه انتخاب خوبی نیست مثلا ماشین رنوی من زمان دانشجویی انتخاب خوبی بود ولی امروز نه .حالا فرض کن میخواهی برای یک عمر زندگی انتخابی بکنی که در هیچ زمانی پشیمان نشی و یا فکر کنی انتخاب های بهتری هم میتونه باشه و یا در شرایط فعلی انتخابت بهترینه و در اینده هم خواهد بود.توی این شرایطه که انتخاب بال زندگیت ،کسی که قراره تا آخر عمر باهاش باشی و از خضورش لذت ببری وهمیشه احساس کنی بهترین انتخاب زندگیته خیلی خیلی سخت میشه و شاید یه جایی باید بدون در نظر گرفتن خیلی ندانسته ها ریسک انتخاب بپذیری.من و زردی 8 سال پیش زمانی که دندان زردی درد گرفته بود با هم توی دانشگاه آشنا شدیم آدمای مثل من (هرمس تایپ) معمولا به شانس خیلی معتقدند و معمولا بدون نظر دیگران پدر و مادر و خاله و دایی و دوست و آشنا جفت زندگی خودشون رو انتخاب میکنن .
هنوز خوب یادمه 21 بهمن 1380 بود که راه راهی با یه روپوش چروک تو بخش اندو (عصب کشی)نشسته بود که منشی بخش سراغش آمد و گفت برات یه مریض توپ پیدا کردم راه راهی هم که طبق معمول دنبال شانسهای زندگی میرفت زردی رو برای عصب کشی دندان قبول کرد کی فکر میکرد الان 8 سال بعد زردی و راه راهی بزرگ شدن و بال هم ،هنوز گریه های زردی به خاطر دندون درد که شکل گریه های جونورهای توی کارتون سرندی پیتی بود خوب یادمه ،هنوز اعتراضش به خاطر نپوشیدن دستکش راه راهی یادمه و هنوز اون لحظه ای که نگاه زردی و راه راهی گره خورد خوب یادمه هنوز اولین غذایی که زردی برا راه راهی درست کرد و آورد تو پارک طالقانی (کوکو سبزی)خوب یادمه از اون روز 8 ساله که میگزره البته 7سال و 11 ماه و 8 روز و 22 روز دیگه سالگرد انتخاب زردی و راه راهی (8 سال عشق ،آرزو ،سفر و ....)درسته که یک ساله که با هم رفتن زیر یک سقف ولی 8 ساله که هر لحظه شون باهم تقسیم کردن .زردی جان امروز میتونم با قاطعیت بگم که هر لحظه که جلوتر میریم و هر چی بیشتر باهمیم بیشتر در انتخاب تو برای بال زندگی احساس موفقیت میکنم و شاید امروز با قاطعیت و از ته دل میگم که تو بهترین انتخاب زندگی من بودی
هر لحظه که به تو فکر میکنم حس میکنم که تو در قلب من ،کالبدم ،سرم و همه لحظاتم حضور داری و حتی دلم نمی خواد که هیچ لحظه شادی بدون تو داشته باشم .تو انقدر خوب و بزرگی که نه تنها در من بلکه در تک تک افراد خانواده من نفوذ کردی و در دلشون جا گرفتی .زردی جونم دلم برات تنگه انقدر که انگار دلم میخواد هر چی زودتر روزها تموم بشه و زمان بگذره تا دوباره ببینمت و انوقت بهت بگم که خیلی خیلی عاشقتم .امروز هم دارم قرمه سبزی هات رو که برام درست کردی میخورم و تو دفتر مشقهامون هم که عزیز ترین دارایی زندگیمونه هم برات از دلتنگیهام مشق می نویسم .
زردی جون من مطمئنم که فردا از آن ماست پس باید صبر کرد و انتظار کشید شاید اگه دوری نباشه آدما قدر لحظه های با هم بودن رو هیچوقت نفهمند
نظرات ()گاهی اینقدر دلتنگت میشم که فکر میکنم دیگه نمیتونم نفس بکشم.
چه جوری میشه که یکی میره تو جلد آدم؟یکی میره تو قلب ادم یکی میره تو دل آدم یکی میره زیر پای آدم یکی میاد تو دستت؟
نمیدونم اما تو تو تو تو قلبمی تو جلدمی تو دستمی تو قدمهامی تو همینجا کنارمی
اینقدر عاشقم که نبودنت برام جهنمه حتی تو بهشتی به نام آمریکا
عشقم!
همسرم!
بدجوری دلم هواتو کرده
نظرات ()دیشب موقع خواب حس عجیبی داشتم احساس میکردم هیچ کدوم از اینا واقعیت ندارن احساس میکردم صبح بلند میشم در حالی که مثل همیشه راه راهی کنارمه.
دیشب داشتم فکر میکردم که چطور میشه که دیگه نتونی یه نفر رو ببینی و یادم اومد که چطور شد که دیگه یک دفعه برای همیشه نتونستم بابام رو ببینیم ودیشب بدجوری دلتنگ شدم واسه اون موقع ها که بابام می اومد و من میپریدم بغلش و روی پاش مینشستم .دلم برای نگاه مهربونش واسه تن صداش وسه بلند پروازی هاش تنگ شده.و نمیدونم که چرا دیگه هیچ جوری امکان نداره که ببینمش.
چقدر از عزیزام دورم از تمام اونایی که پاره های وجودم هستندواز مادرم از شوهرم از برادها و خواهر هام .از خواهرزاده ها و برادززاده هام .
چقرد دورم از دوستام
چقد دلتنگه زردی
چقدر چقدر
دیشب حس عجیبی داشتم خیلی غریبانه خوابیدم
نظرات ()
You currently appear offline to Amir Balouch
dashtam fekr mikardam ke cheghadr delam mikhast ke online bodi ta bahat harf mizadam
dashtam fekr mikardam ke che ghadr delam vase cheshmat vase negahet vase asabani shodan hat vase safar vase film didan e 2 taee vase 2 ta khal e ro gonat
vase baghal kardanet tang shode
dashtam fekr mikardam ke az zamani ke shenakhtamet in avvalin bari bod ke in hame azat dor bodam va che ghadr in dorit sakhte.
dashtam fekr mikardam yani mishe ke alan online beshi?
yani mishe
yani mishe
yani mishe
1
2
3
nashod naumadi
deltangam kheili
نظرات ()من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زاری
چندین هزار چشمه خورشید در دلم
می جوشد از یقین
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزاری
چندین هزار چشمه خورشید در دلم
می جوشد از یقین
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب ناگهان
می روید از زمین
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافیم اینک به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس
احساس می کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس
نظرات ()
وقتی
عشقت
یک ساعت دیر می کند
زیر تابلو اعلانات
به انتظار می مانی
وقتی
یک روز دیر می کند
کنار تلفن
تمام صداها را می جویی
وقتی یک ماه،
شهری به یافتنش
و وقتی یک سال...!
دیگر از این در کسی نخواهد آمد
نظرات ()|
|
نظرات ()امروز تولد عید زردی ،نوک سیاه سابق ،نوک طلا فعلی است
تفلوت عید شما مبارک ما که نیستیم کادو بدیم ولی یه بوس از راه دور برا تفلوت شما می فرستیم.
زردی جونم موش موشی من خدا را شکر میکنم که زردی رو با یه روح بزرگ ،یه دنیا انرژی مثبت ،پر شور ،با صلابت ،با دو تا چشم مشکی گنده رو سر راه من هرمس قرار داد تا هر روز نسبت قبل بیشتر احساس خوشبختی کنم ما من و تو ،زردی و راه راهی انقدر تلاش میکنیم تا به همه ثابت کنیم برای اوج گرفتن و بالا رفتن لازم نیست که از درخت بالا بری یا سوار هواپیما بشی کافی مثل زردی تلاش کنی واراده وبخواهی اون موقع می تونی پروانه بشی و اوج بگیری و بالا بری و اسطوره نه اینکه با پله قرار دادن سایرین سعی کنی خودت رو به قله برسونی چون ممکنه که به بالای درخت برسی اما هنوز کرمی و خودت امکان پرواز و اوج گرفتن رو نداری و همیشه وابسته و محتاج وزیر منت پله های زیر پایت خواهی بود .این تو نبودی که اوج بگیری و بالا بری بلکه اون پله ها بودند که تو را بالا بردند .زردی و راه راهی تصمیم گرفتند که وابسته پله ها نباشند و خودشان با اراده و مصمم پروانه شوند و اوج بگیرند و همه را محو تماشای خود کنند.تولد زردی مبارک وبه امید روزی که بتوانیم از پیله خود در آییم و پروانه شویم
نظرات ()امروز 27 آذر سالگرد پرواز زردی و راه راهی است برای اوج گرفتن وبالا و بالا رفتن زردی جونم دلم برات تنگه دلم می خواست اینجا بودی تا برات جشن گنده بگیرم ولی حالا که اونجایی می دونم که همه تلاشت رو می کنی برای اوج گرفتنمون راه راهی یادت نره ها من این پایینم منتظر تو برای با هم بودن و اوج گرفتن دوباره .امروز همه عکسامون رو از تو آلبوم در اوردم چیدم تو خونه حسابی خونه رو بهم ریختم تا یادم باشه که هنوزم همه جای خونه هستی و داری بهم نگاه می کنی و با اون صدای مهربونت بهم قور می زنی می گی (تو اصلا تو کار خونه بهم کمک نمی کنی مگه فقط سالگرد ازدواج منه که همه کارا رو من بکنم همه جا پره جورابه)بعد منم با یه ماچ خرت میکنم و از زیر کارا در میرم.زردی این روزها روزهای من و تو روزهای قشنگمون روزهای عشق و دلتنگیهامون عین عکس کارتمون روزهای اوج گرفتنمون برای رسیدن به آرزوهامون برای رسیدن به بلند پروازیهامون برای رسیدن به قله های افتخارمون تا همه بدونن که همیشه برای رد شدن از جنگل یه راه وجود نداره و اگه از راه همه بری ممکنه که امن باشه ولی هیچوقت نفر اول نیستی.راستی یادم رفت بگم که استادت آقای دهقان پور خیلی برای گرفتن مدارک زحمت کشید وگفت یه زنگ بهش بزنی برای چاپ مقالت تو مجله.زردی جونم سالگرد ازدواجمون مبارک اگرچه از نظر مسافت خیلی دوری ولی انگار کنارمی یا شاید خیلی نزدیکتر تو وجودمی تو قلبم تو همه لحظاتم ثانیه هام نفسهام نگاهام .... انقدر حالا گریه نکن بخند مثلا سالگرده ازدواجه دلم می خواست برای سالگردمون با هم بریم یه مسافرت دور یه جای قشنگ با یه عالم درخت وگل حالا در اولین فرصت قضا شو بجا میاریم (نمیدونم دیکته قضا درسته یا نه)ما چمن شما هستیم چ چاکر م مخلص ن نوکر
به یاد روزهای دو نفره توی چادر کنار جاده ،بی وزنی ،بی تعلقی، گوش کردن به صدای جاده به دنبال رد پای پروانه ،بوی شبنم و سو سوی سپیده .
خدایا شکرت بخاطر همه قشنگیهات ،مهربونیات،بزرگیت . به ما قدرت بده تا اوج بگیریم ،بالا بریم و راه باشیم و روان مثل رود ،صاف و شفاف مثل آب ،ساده و بخشنده مثل باران،بلند و پر خروش مثل موج ،بزرگ و بی انتها مثل دریا ،سر سخت و بی همتا مثل آبشار و بی وزن و بی تعلق مثل شبنم .
خدایا کمک کن که امروز بتونیم آرزو کنیم که باشیم وادامه بدیم وموفق بشیم ، شاید فردا هنگام غروب ارابه آپولو برای بردن خورشید خراب بشه و تا در کنار تو بودن 28 آذر 1388 هیچوقت تموم نشه(برو ارابه شو پنچر کن)
برای با هم بودن فاصله ای نیست فقط کافی چشاتو ببندی و آرزو کنی و بخوای ،خیلی دوستت دارم ،تو خودت قند و نباتی،شکلاتی شکلاتی
نظرات ()توی دلم اندازه یه توپ فوتبال یه غصه بزرگ وجود داره.نمیتونم برم یه جایی و یه دل سیر گریه کنم.بعد همش جمع میشن این تو.
نمیدونی که بزرگترین آرزوی من اینه که پیش تو بودم.خیلی.خیلی.
توی این لحظه حتی بزرگترین ثروت دنیا هم برام اندازه بودن با تو ارزش نداره.اما دست نیافتنیه.امشب باید تنها با یه غصه اندازه یه توپ فوتبال بخوابم.
خیلی دلتنگم راه راهی.
امشب دیگه خیلی اصلیه .سالگرد جشن عروسیمون.همون روزی که یه لباس عروس به قول خودمون خاص پوشیدم
وای که اگه اونجا بودم چیکار میکردم.لباسم رو میپوشیدم و یه بار دیگه با هم با دوستامون جشن میگرفتیم.با فیروزه و مهدی و آتنا و جمال و مریم حسیناوشایدم هم فرانک و شهرام و هم دعوت میکردیم .با بابک و هدی و یه عالمه ادم و جشن میگرفتیم.
یا شاید عاشقانه دو نفره شام میخوردیم و زیر نور شمع عشقولانه و فیلم میدیدیم .فیلم شکست امواج یا ورتیگو یا ....
.الان به روایت پارسال همون موقع است که من تنها اومدم خونه پسر خاله ام در حالی که مامانم اینا دارن جهاز چینون میکنن.
چه زود گذشت راه راهی مگه نه؟
الهی که این روزها هم زود بگذره یا من بیام پیش تو یا تو بیای پیش من.
بدجوری دلتنگم راه راهی بدجور.
یه غصه اندازه یه توپ فوتبال داره تو دلم بزرگ و بزرگتر میشه
نظرات ()اولین کتاب رمان رو به زبان انگلیسی تموم کردم و حس خوبی داشتم چرا که تونستم یه کتاب رو به زبان انگلیسی رو در صفحه۴۴٠ ظرف دو هفته تموم کنم.اسم کتاب sweet liar بود و نویسنده اش یه خانومی به اسم Jude Deveralux. شاید اسمش رو نشه موفقیت گذاشت اما احساس میکنم شاید یه قدم بود برای درک و دریافتهای تازه.همیشه از خوندن کتاب به زبانن انگلیسی ترس عجیبی داشتم .حالا میخوام که تاب جدیدی رو بخونم که نوشته پائولو کوئیلو هست و حدود ٢٠٠ صفحه است اسم کتاب The alchemist هست.کیمیاگر که یه بار به فارسی خوندمش.
sometimes, when he tought about how much he loved her, it would have been impossible to describe the pleasure he received from watching her blossom seeing her change from the little rabit he;d first met to the woman who could yell out the window at... and
با این جمله از کتاب خیلی همذات پنداری کردم انگاری .
در مورد کتاب دروغگوی شیرین یا هر چی که ترجکمه اش میشه راستش کتاب خیلی قشنگی نبود از اون مدل رمان ها که بهت احساس کودن بودن میده که وای چه ادم های یونیکی تو دنیا وجود دراند و چه داستان های گفته نشده ای .تنها عامل جذابیت کتاب یه کاراکتر بود به اسم مایک که یه مرد خیلی جنتلمن بود که بیشتر شبیه همون مرد رویاهای دخترانه با اسم سفید و اینا. یه جورایی هم یاد اور کاراکترپردازی های خاص فهمیه رحیمی و ر اعتمادی مه بیشتر واسه دوره راهنمایی نهایتا اول دبیرستان گنجایش داشت .در هر صورت کتاب ادم و جذب میکرد ولی روحت رو تسخیر نمیکرد.دیونه ات نمیکرد.و صد البته که این کتاب بهترین کتاب سال نییورک تایمز هم بوده(واللا چی بگم؟)
نظرات ()خب بله که من الن پروانه هستم.حقم نیست؟این همه مدت کرم بودن یکی نگفت خرت به چند من؟ حالا که اینطوره منم پروانه هستم و دلم هوای عشقم و کرده اون راه راهی شکم گنده رو .اما بال عقاب که ندارم همش یه پروانه کوچولو هستم و اینقدر ضعیفم که همش صبها دلم درد میکنه و شبها هم سرم گیج میره.اما بدجوری دلم هواتو کرده راه راهی.بدجوریو
دلم میخواد قوی باشم و دل به کار بدم.دلم میخواد جلو برم No matter what's going on.
نظرات ()گاهی تو دل ادم قند می سابن گاهی تو دل آدم رخت میشورن اما گاهی تو دل ادم رو رنده میکنن و همینطور تو دلت آشوبه.سرت از شدت اینکه نمیدونی چه کنی به دروان می افته.گاهی نسبت به اینده نسبت به همه چی بیمناکی.چقدر بی خیالی عالم قشنگیه در برابر دل آشوبه.
بیمناکم نسبت به همه چی به همه جا اخه تو دلم آشوبه
نظرات ()یعنی میشه که یه نفر یادش بره که کی سالگرد عقدشه؟
آره من!بیحواس الدوله کاشانی.فقط از دست من بر میآد اما راه راهی وشوهری ببخش این زن بی حواس بی کله رو.که یه کله کوچولو داره از مال دنیا که توش اندازه یه فندق اشتیاق وجود داره و بس.
نمیدونی چه آشوبیه این دل مرد!
راه ارهی دارم قصه سکینه خاتون میبافم که بگم ببخشید .
عاشقتونننننننننننننننننننننننننننننیم.به خدا اینو که دیگه یادمونه.
نظرات ()امروز به روایتی سالگرد قمری عقدمون میشه.به روایتی دیگه هفته بعد یعنی عید غدیر میشه سالگرد ازدواجمون.و بعد به روایتی ١٩ آذر ماه میشه سالگرد شمسی عقدمون و ٢٨ آذر هم سالگرد شمسی ازدواجمون.اما یه چیزی از همش مهم تره و اینکه من در تمام این یکسال عاشق عاشق بودم.
امیر م با تو زندگی من سرشار بود.از همه چی.از عشق از بالندگی از میل یه خواستن و سر شار از شوق.با تو من هیچ وقت غصه دار نبودم.درسته که سالگرد اولین سال ازدواجمون نیستم تا مثل دو تاهمسر خوشبخت جشن بگیریم درسته که سالگرد ازدواجون درست ١١ ساعت و ٣٠ دقیقه با هم تفاوت داره اما هر چقدر هم که این فاصله لعنتی دورمون کرده باشه توی انگشت دوم دشت چپم یه حلقه هست که وقتی نگاهش میکنم فکر میکنم که در منی.
دلتنگتم راه راهی بدجور.خیلی .بسیار.
عزیزم سالگرد قمری عقدمون مبارک.
نظرات ()بابا جونم اینجا که هستم دلم زیاد هوای تو رو میکنه شاید چون هر روز بابای امیر رو میبینم که چقدر زحمتکش و مهربونه و من رو یاد تو میاندازه.یاد اون دستهات که تا اخرین روز عمرت کار کرد یاد اون قلب مهربونت.یاد اون نگاههای نافذت و یاد آرزوی دور و درازت که میخواستی ته تاغاریت دکتر بشه..حالا اینجا نشسته ام و میخوام بهت بگم قول میدم دکتر بشم قول میدم. فقط مطمئن نیست که تو از اونجا چطور میخوای به من افتخار کنی چون بابا !دوری. دور.
با با ی من درست مثل همیشه مراقب عزیز دردونه ات باش و برام دعا کن چون تو پیش خود خدایی و من ازش دورم.
نظرات ()با عرض سلام و ادب خدمت موش موش عجول .دل ما برا شما تنگ شده ولی از اینکه اینقدر داری تلاش می کنی برای زنگمون ازت متشکرم.هنوز قرمه سبزی ها که مزه آش میده تموم نشده البته خدا رو شکر دیگه تلخ نیست موش موشی منم خیلی خیلی دلم برات تنگ شده و آرزو میکنم هر چه زودتر بیام پیشت تا اونجا یه حجره باز کنم و دندون مردم رو بکشم بعد عصرها برات النگو بخرم و زمین تو مامت (همون لواسون خارجیها) تا باهم بریم خوش بگزارونیم بلکم یه پر گوشت بیاد زیر پوست شما .بعد بریم آبنبات ام اند ام ترش بخریم بخوریم .تو ایوون رو به دریا تا صبح بشینیم و آش بخوریم و صبحم عدسی و کله پاچه ظهرم آب گوشت شبم بوقلمون با استیک خلاصه همش بخوریم .به ارزوی اون روزهای قشنگ( راه راهی بلا)
نظرات ()میخوام یه چیزی در مور د آقامون هم بگم و برم
حاج اقا خیلی مرد مهربونیه بهترین راه راهی دنیاست.واسه من وقتی عروس شدم النگو خرید و زمین هم خرید و واسه ما یه عروسی گرفت که اووووه بیا و ببین.
میخواستم بگم بدون تو راه راهی من اینجا نبودم و حتما خدای بزرگم منو دوست داشته که تو یهو افتادی رو بوم من.
مخوام بگم که من بلد نیستم مثل قدیمیا قلمبه بنویسم اما درصد سادگی ام بالا رفته
میخواستم بگم توی این دنیا هیچکی بهتر از راه راهی خودم نمیشه.و بگم امیری یه امید کوچولو امروز توی روزام دمیده شده
عاشقتونییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم
نظرات ()از تو که همیشه با من .در منی.از تو که همیشهه به من توجه داری به من کلام رو میدی و به من قدرتی میدی تا در مورد خودم با اطمینان جلو برم از تو که به من ایمان میدی تا فکر کنم که میتوانم هر کاری را انجام بدهم.تشکر از تو که من اگر اینجا هستم زیر سایه لطف تو بوده.تو بابای منی برادر منی تو خدای منی که برای من همه چیزی.
امروز وقتی داشتم توی بلوار victorey راه میرفتم به خودم گفتم آمنه نگاه کن که کجایی؟
یاد پست خودم افتادم .یه پستی که توش نوشته بودم یعنی میشه که من...
حالا دورباره میگذارمش.
فقط میخوام بگم خدایی مرسی از اینکه با منی از اینکه در منی.
نظرات ()چون من نمیتونم عکسهای سفرم رو اینجا به راحتی آپلود کنم اگه دوست دارین عکسها رو روی وبلاگ دیگه ام آپلود میکنم
http://moonoart.blogspot.com/
امیدوارم راضی شده باشین
نظرات ()یه خانم. یه زن موفق با بچه های موفق تر.زیبا دوست داشتنی و پر از انرژی.عاشقشم.
و خواهر شوهر من:
خانم دکتر .نفر اول دانشکده پزشکی دانشگاه کالیفرنیا.شیطون و محجوب در یک لحظه.خوش تیپ و..
پدر شوهرم:پدرم .دوستم و استادم
من:
نا توان از اینکه چه جوری اینهمه محبت رو جبران کنم
نظرات ()دلم خیلی برای مامان گلم واسه اون موهای سیاه ابریشمیش واسه اون نگاه های قشنگ امید بخششش تنگ شده
ای بزرگ بزرگا و بزرگ کوچیکا مامانم و همیشه با عزت و سلامت بدار.
دلم واسه داداش گلم داداش شیطون و با انرژی ام تنگ شده دلم واسه همتون تنگه !
دلم واسه سفره های غذای دور همی واسه حیاط خونه مامانم واسه خنده های عشوه گرانه لیلا و واسه غرور قشنگ نرگس .دلم واسه نجابت شیک ارزو واسه وجود پر انرژی نازنین خواهرم .دلم برای پریسا با اون لبای غنچه و اون دل شکننده اش تنگ شده.
اما بابا بابای عزیزم همه هستن و هر چی هم که دلم واسه تو تنگ شده باشه تو نیستی. دلم واسه صدای گرمی که دیگر نخواهم شنید از همه بیشتر تنگه
نظرات ()در انتظار چیزی بودن واسه اینکه روزگار آدم عوض بشه خیلی سخته .ایمیلی که میتونه ١٠ سال اینده زندگی ات رو رقم بزنه یا تماسی که میتونه تور ور از یه نمیکره به یه نیمکره دیگه دنیا بکشونه یا ....ایخدا فرجی برسون
فردا قراره برم شرکت پارس نشنال که یه شرکت ایرونی بزرگه و مدیر اون یکی از موفق های عرصه کامپیوتر تو امریکاست.
ای بزرگترینی که همیشه باهام بودی و رضام به رضای توست.فرجی کن
من ارومم اما توی دلم غوغاست.من قراره واسه زندگی دونفره زردی و راه راهی قدمی بزرگی بردارم.پس خدای بزرگ ما توکای مقدس بالای سرمون تو رو جون لکه های شادی بخش بوم زندگی مون برقرارمون کن .
نظرات ()
فیلمسازان زن حوزه سینمای کوتاه امسال حضور چشمگیری در بخشهای مختلف جشنواره فیلم کوتاه تهران دارند.
|
نظرات ()راستش استاد من حدود چهارهفته است که اینجام و در به در دنبال کار .راستش من لس آنجلس هستم و اینجا رقابت شدیدی واسه کار هست مخصوصا اینکه اوضاع خودشون هم چندان خوب نیست بنابرین بیشتر کمپانی ها تولیداتشون رو به هند و چین و کره منتقل کرده اند من رو یه جا پذیرفتند اما گفتن که دفتر تولید توی Mumbai هست.من دنبال یه اسپانسر واسه کار میگردم.راستش فامیلی دوری هم با آقای آزادانی داریم که الان در فیلم جدید پرنسس و قورباغه layout supervisor هستن اما ایشون رو که تا حالا نتونستم پیدا کنم .تصمیم دارم به محض اینکه باهاشون تماس گرفتم اگه شد باهاشون یه مصاحبه داشته باشم که متنش رو حتما براتون میفرستم .اما راست من که اعتماد به نفسم رو به کلی از دست داده ام .احساس میکنم که باید توی زندگی یه کم تخصصی تر فکر میکردم .من تو تمام گرایش ها دستی به کار داشتم اما کاش آدم در یه گرایش خاص خودش رو بالا بکشه.
البته یه چیزی اینجا خیلی بیشتر از ایران کار میشناسن و این آدمها خیلی مهربونن.بی نهایت به کار احترام میگذارن.
فیلم من توی چند تا workshop که مربوط به مبحث کودک درون بود پخش شد و با استقبال فوق العاده ای هم روبرو شد.ولی ما بالخره نفهمیدیم فیلم خوب بود یا اینا مهربونی به خرج دادن.به هر حال من 2 تا چیز از خدا میخوام اول یه کار و دوم اعتماد به نفس بیشتر.موید باشید استاد
این آدرس سایت منه که خوشحال میشم سر بزنین
www.moonoart.com
نظرات ()راستش من فکر میکنم که ما دچار یه خودباوری بیهوده میشیم البته گاهی و بالتبع بیضی هامون.مثلا خود من آمدم به آمریکا با یه امید بزرگ که قادر خواهم بود به زودی کار پیدا کنم اما اینجا زندگی خیلی سریع تر از اونیه که ما تو ایران داریم اینجا همه نرم افزارهای خیلی تخصصی بلندند اینجا یه گرافیست همه دانشش به فتو شاپ یا نهایتا ذوق و دانش اکادمیک برنمیگرده .اینجا انیماتور وتصویر گر و هر کار ذوقی دیگه ای با یه دانش عمومی و تخصصی با نرم افزارها برای رسیدن به حداکثر بازده در حداقل زمان همراهه.
شاید باید برگردم ایران و یه تجدید نظر کلی راجع به خودم بکنم.
نظرات ()زندگی یک آرزوی دور نیست؛
زندگی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله پروانه چیست؟زندگی کن؛ زندگی افسانه نیست
گوش کن ! دریا صدایت میزند؛
هرچه ناپیدا صدایت میزند جنگل خاموش میداند تو را؛
با صدایی سبز میخواند تو را زیر باران آتشی در جان توست؛
قمری تنها پی دستان توست
پیله پروانه از دنیا جداست؛ ز
ندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست؛
این تمامش ماجرای زندگیست
نظرات ()امروز من 1 روزه شدم طبق معمول زردی من رو یادش نرفته بود و دوستاش رو فرستاده بود تا برای من تولد بگیران اما جای خدش از همه بیشتر سبز بود موقع فوت کردن کیک آرزو کردم که سال دیگه یعنی 20 آبان 89 تولدم رو با هم تو آمریکا بگیریم .زردی جونم نبینم کم رنگ شدی دلم میخواد با انگیره پر تلاش با امید وصبر مثل قبل باشی و مطمئن از اینکه دیر یا زود یا به هر طریقی موفق میشیم اونوقت میشینیم با هم به این روزها نگاه میکنیم و میخندیم ذلم خیلی برات تنگ شده اما چون برای اینده زندگی مون تلاش می کنیم خوشحالم وامیدوار ما تصمیم مون رو گرفتیم پس اگه تو هم نتونی کار پیدا کنی از راه دیگه به هدفمون می رسیم فقط امیدوار باش و با اون قلب پاکت ذعا کن مزسی از کادوت مرسی از اینکه بازم نشون دادی چقدر دوسم داری
قربان سر مبارک شما تماس راه راه
نظرات ()زردی:قربونش برم که قلمش طلاست آقامون
نظرات ()حال و هوای خوشی نیست وقتی به ویرانه ای میرسی که تصوری از آبادانی اش در ذهنت هست.
اینجا توی مملکت اجانب حال خوشی ندارم وقتی مثل یک Butterfly effect حتی حمله یه عرب تو ارتش آمریکا این فکر رو به ذهن متبادر میکنه که باید یه فکری واسه ایران و مسلمونها بکنیم که تو پست های مهم دولتی نباشن و تو فکر میکنی که ای دل غافل یکی دیگه دچار جنون میشه و تو باید تاوانش رو بدی. نمیدونم اشکال از کیه از ما یا از اینا.
نظرات ()مبارک مبارک تولدت مبارک.
بیا شمعها رو فوت کن که صدسال زنده باشی


نظرات ()امسال اولین سالیه که دارم به عنوان همسر راه راهی بهش تبرک تولد می گم و امسال اولین سالیه که روز تولدش نیستم تا دست و پام رو گم کنم که چه باید بکنم واسش بکنم تا شاد بشه.امسال اولین سالیه که واسه خرید کادوی تولد گیج نمیزنم.امسال راه راهی من تنهاست و بدون زردی باید یه روزه بشه .اما بدم نیست نه؟؟
راه راهی امسال نیستم تا مثل خانوم خونه واست غذا بپزم حداقل کاری رو که میتونستم واست بکنم .
عشق من تولدت مبارک.فقط همینو همین.
روزای آخری که داشتم میآمدم فکر کردم به اینکه برات یه چیزی بگیرو و یه جایی قایم کنم راستش نشد چون خودت میدونی که چه وانفسایی داشتم.و راستش اصلا فکر نمیکردم که اینقدر موندگار بشم اینجا.و حالا اینجا خون خونم رو میخوره که چرا هیچ کاری واست نکردم.
عشق من!
تولدت مبارک .
Happy Birthday to you
happy birthday to rah rahiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
صفحه کلیدم اشکی شد.
نظرات ()سلام عشق من ومرد من
بی تو اینجا دارم ١٣ روز رو میگذرونم .بی تو به فرودگاه میرم بی تو سفر میکنم بی تو غذا میخورم و بی توdance with stars میبینم امروز خونه مامان بزرگ کباب ماهیتابه ای خوردم با ته دیگ عالی و گریه کردم چون تو عاشق یه ته دیگ سیب زمینی مدل مامان جون هستی و من همیشه ته دیگ ام یا سوخته بود یا نپخته. و زندگی توی اون خونه بنفش و آشپزی توی اون آشپزخونه دنج.من دلم خوشه وقتی تو هم خوش باشی.بهم بگو به تو چی میگذره این روزها.
مرد من روزات چطوری میگذره.
داره یواش یواش روزهای بدون تو سخت تر میشه و من مثل دیونه ها فکر میکنم هر روز که میگذره من دارم آینده با تو رو تو اینجا دور تر میبینم.
عشق من دعا کن که همه چی درست بشه زود و تو بیای پیشم.یا من بیام پیشت .
راه راهی !روزهای بدون زردی چه رنگیه.
نظرات ()دیشب با راه راهی فیلم میلک رو دیدیم با بازی شان پن.در تمامی طول فیلم مثل بهت زده ها داشتم شاخ در میآوردم که چه جوری یه ادمی که از دید جمعیت کثیری از اجتماع دچار یه ناهنجاری رفتاری هست میتونه کاندیدای شهردار شدن بشه و مدام باورم نشد که یعنی مردم اینقدر میتونن حق انتخاب داشته باشن و مدام به این فکر کردم که ما در کوچکترین امور خودمون هم انتخاب کننده نیستیم.و دلم سوخت به حال خودمون که تا حالا حتی یک بار هم نشده که ان چیزی رو که دلمون میخواد به زبون بیاریم و یا روش پافشاری کنیم.برمیگردم به حرفهای قبلی ام ما خودمون هم مقصریم.حتی اگر به لحاظ تعداددر اقلیت این اجتماع هم باشیم اما میتونیم بیان کنیم.بعد اشاره میکنم به حرفهای نادی که راست میگه و اینکه تا آزادی کلام نباشه که من نمیتونم حرفم رو بزنم.
به هر حال من تصمیمم رو واسه رای دادن که خیلی وقت گرفته ام.اما در مورد کاندیدام نمیدونم آیا اینقدر آزادی بیان دارم که بگم کیه؟
آیا کسی بعدا پیگیری نمیکنه که این مطالبی که جنابعالی نوشتین میتونه بر علیه .. باشه؟
آره ها؟واقعا آرادی بیان یعنی اگه من میخوام بگم که کاندیدام کیه بتونم.و نترسم از تفتیش وبلاگم و اینا ...
من رای میدم
به کی؟؟؟
به محض اینکه تصمیمم قطعی شد شاید بنویسم
نظرات ()خب الان تا حالا اگه مطلبی نوشتم که ممکنه سیاسی به نظر برسه عذرخواهی میکنم.زردی از سیاست هیچی نمیدونه و دلش تنها برای چیزی به اسم وطن میتپه.این رو اغراق نمیکنم.درک من از سیاست تنها چیزیه که بر بستر ماجرا ها شاهدم.اگر زمان داشتم حتما سیاست رو دنبال میکردم اما این رو هم اقرار میکنم که اطمینان دارم با اومدن یه نفر ایران مدینه فاضله نخواهد شد تا زمانی که..... پس اگه شما از سیاست سر در میارین و واسه انتخاب کاندیدای اصلح خون خونتون رو میخوره امیدوارم که تا اخر دوران ریاست جمهوری اصلحتون همینقدر دلتون واسه ازادی یا امکانات بتپه.نه اینکه هر چهار سال یکبار دم انتخابات بنویسیم و به تکاپو بیفتیم و بعدش بره تا ۴ سال دیگه تا دوباره با کلمات بیفتیم به جون همدیگه و باز روز از نو روزی از نو.البته تلاش شما در هر مورد مایه افتخار ماست چون ما جزئ اکثریت مصرف کننده ایم و شما به عنوان سردمداران توسعه و روشنفکری مایه مسرت ما هستید .چرا که از وطن بیشتر از من میدونید شما اهل عملید و ما ...
امیدوارم که روزی این مملکت ساخته و مایه مباهات روشنفکرانش بشه.
نظرات ()زردی و راه راهی پولو در جریان سفرهای دور دنیا دارن به چین میرن
برنامه سفر
۵ روز پکن .٣ روز شانگهای و ٣ روز گوانجو
اگه کسی چین رفته و توصیه ای داره یا جای خاصی که ارزش دیدن داره از نظراتتون بینهایت سپاسگذار خواهم بود.
نظرات ()راستی ح جون من اینهار و گذاشتم اینجا چون حرفهات کاملا درسته.خواستم بقیه هم بدونن.
راست میگی من تعریف درستی نداشتم
نظرات ()amen jaan
yek jaamee ro hich vaght nemishe be ye khoune tashbih kard
ye jaamee hich vaght be sourat kaamel takhrib nemishe
hich vaght nemishe gozashteye jaamearo nadid gereft dar seyre toseash
in mesal ghalate
jamee hamishe eslah mishe, hamishe taghir mikone
hichvaght ye dafe mesle yek divar nemirize
hichvaght mesle yek khoune kharab nemishe
vaghti bonyanhaaye syasi be sheddat dochare tahavol beshe migim enghelaab
ama jaamee taghire chandani nemikone
nahadhaaye syasi taghiir mikone
na jaamee
va haataa ba kharab shodane nahadhaaye syasi maaloum nist che kasani mashghoule dobare sakhtane in kharabe beshan
hata khode o ham dar idealet montazere yek emam zamani e biad mohandese in jaamee ye kharab shode beshe o ye dafe ounro kheili aali besaze
ba farze hame inha ham, vaghti mishe ye banaye kohnaro bassazi o negahdari kard kharabesh nemikonan
سلام ح عزیز.
اولا دلمون واستون تنگ شده بابا بیاین دیگه.
دوما من اصلا منظورم یه انقلاب دیگه نیست.منظورم مشارکت مردمیه.منظورم اینه که بله تمام این آمد و شدها میشه اما تا زمانی که عادات بد جامعه که حالا میتونه نتیجه بار سنگین اقتصاد مریض و یا نتیجه هر چیز دیگه درست نشه با اومدن یه نفر همه چی ردیف نمیشه.من تنها میخوام به ندا بگم که گفتن از درد این جامعه بیشتر از اونکه ناشی از دولت باشه دیگه داره به خود آدمها برمیگرده.ما باید انقلاب کنیم اما یه انقلاب اخلاقی در دیدگاه ها و طرز تفکرمون.
پست زائرهای ایرانی رو بخونین!
مثلا این قضیه خیلی کوچیکه اما وقتی درست فکر کنی خیلی هم بزرگه
مادر پدر من و تو و ندا و خیلی های دیگمون حتی خودمون همین کار رو میکنیم در صورتی که من یا تو یا ندا نمیتونیم حتی در مورد خانواده خودمون یا حتی شخص خودمون این اصلاح رو انجام بدیم.
من میگم به جای تمام پست های تبلیغاتی واسه کاندیداها بیاین اول از مردم شروع کنیم.اول خودمون دل بسوزونیم.بعد ....
من به عنوان اولین نفر نخواستم که 10 یا 15 میلیون پول رو یه شبه واسه عروسیم خرج نکنم در حالی که...یه عالمه دختر جهیزیه ندارن که حتی زندگیشون رو شروع کنن..
و خیلی چیزای دیگه
من میگم بیایم اینقدر حرف نزنیم در حالیکه حاضر نیستیم از خودمون مایه بزاریم(البته منظورم خودمه و کسایی مثل من نه تو یا دوست گل خودم)که میدونم از ما بهترین
موید باشی پسرم.
به امید دیدارتون به زودی
نظرات ()
نظرات ()در سفری که عید امسال به ارمنستان داشتم دلم برای یک ملت بیچاره سوخت .ملتی که از حداقل امکانات بهره مند بود.در جریان تجزیه یک کشور ضررهای بیشماری به ملت وارد میشه.ارمنی های تجزیه شده از حداقل امکانات بهره دارند.جاده های خراب.ویرانه های زیاد آپارتمانهای کوچک و برق.! ساعت 12 شب به بعد برق همه خیابانها قطع میشه و....
میخوام بگم حیف نیست ؟تبریز زیباست. بهشته؛ اما مطمئن باشین در جریان تجزیه و پیوستن به کشوری مثل ترکیه که خودش بین بخش آسیایی و اروپایی اش تبعیض قائله چه اتفاقی ممکنه برای آذربایجان زیبا بیافته.
ایران تنها ترک و فارس نیست ایران جماعتی است ملهم از ترک و فارس و لر و کرد و عرب و حتی ارمنی.شما ایرانی هستید و بعد ترک یا ....
کامیاب باشید همراه با ایران و یا جدا از ایران
نظرات ()ندا واقعا فکر میکنی که اگه موسوی بیاد روی کار چی میشه؟من نمیخوام بگم که به کی میدم اما حتی اگه به ... هم بدم دل خوش ندارم که قراره بلبل ها بعد از اومدنش بیان و بر سر شاخسار اهنگ آزادی و طرب سر بدن.
عزیزم وقتی یه خونه ویرانه چیزی جز فروریختن و دوباره ساختن چاره ساز نیست.وقت سیستم اداره خرابه .وقتی دانشگاه بیغوله است وقتی مدرسه تنها پر کردن اوقات روزانه است و هیچ؟چی فکر میکنی؟... میآد و تمام این معلمهای بیسواد رسمی اداره آموزش و پرورش رو تعلیم میده؟یا بیرون میندازه؟ قراره یکی بیاد که نقش امام زمان رو واسه ما بازی کنه؟
قراره نون بذاره تو سفره مردم با چاشنی فرهنگ و هنر پروری؟ندا این مردم خودشون خرابن.از درون و بیرون.مثل یه خونواده که پدر توش افسردگی داره و مادر از فرط خستگی از درون پوسیده و بچه ها در جو نا امن روانی رشد میکنن و بارور نیمشن.الان جوونای ما اینجورین عزیزم.قرد کشیدیم ولی رشد نکردیم.این پایه های لرزون باید که ویرون بشه تا بشه ساختش .اگه قراره هر دفعه یکی بیاد و دستی و ماله ای بر سر این ویرانه بکشه و بره و باز ما چند سال دیگه در رویای اصلاحات وقتمون تلف بشه و بعد از چند سال باز ... دیگه ای سر برسه و دوباره برمون گردونه سر جای اول چه فایده داره؟
ببین نادی جان خاتمی اومد و به ما حال داد و رفت .بعد چی شد؟وقتی ا... گشت ارشاد گذاشت چی شد؟مگه ما مثل یه بره نیومدیم و رفتیم و هیچی نگفتیم؟مگه ما ازادی قلم رو تو دوره خاتمی تجربه نکردیم؟پس چی شد؟یعنی آگاه شده بودیم ولی بعد آگاهی مون رو از دست دادیم؟؟؟؟؟؟اگه تنها فرهنگ چاره سازمون بود چرا .... اومد؟درد ما اگاه شدن هم نیست.درد ما اینه که دردمون، درد خودمونه؛
نظرات ()دیروز براتیسلاوا بودیم.
این راه راهی کله سحر بیدار میشه.میخواد نهایت استفاده رو از خیابانهای خارج ببره.
امروز دخترهای هنرمند فیلمساز دور هم جمع شدن و من تازه میفهمم که من آدم پرحرفی هستم و این بستگی به موقعیت و جا نداره .یهو میبینم که شدم متکلم وحده و دارم جای همه به زبون انگلیسی دست و پا شکسته ام حرف میزنم.(بابا زردی !
)
امروز فیلمم نمایش داده میشه و راه راهی با خودش چند تا فرم نظر بیننده ها رو برداشته که توش فیلم زردی رو تیک بزنه.(واسه جایزه بهترین فیلم از نظر مخاطب
نظرات ()در زمینه سفر به اروپا باید بگم که این بستگی به شما داره.اینکه بخواین از این سفر کمال لذت رو ببرین و یا اینکه نفس سفر مهم باشه و شما ولخرجی نکنین.
مثلا هزینه رفت و آمد اونجا خیلی زیاده اما بیشتر شهرهای اروپایی سیستم متروی خوبی دارن.مثلا ما توی پاریس یا وین و حتی براتیسلاو و ترکیه هیچ وقت سوار تاکسی نشدیم.در بدو ورود از فرودگاه نقشه مترو رو میگرفتیم و حتی از فرودگاه با مترو به هتلمون میرفتیم.این خودش هزینه هامون رو خیلی کاهش داد.در زمینه هتل اگه شما اینترنتی هتل رو رزرو کنین هزینهاش نصف میشه و حتی گاهی کمتر.مثلا هتل ٢٧٠ یورویی در پاریس برای ما شد ٨٠ یورو .و تو وین هم هتل ١١٠ یورویی رو ٧۵ یورو پرداخت کردیم.البته داشتن ویزا کارت یا کردیت الزامیه.
حتی اپرا یا تئاتر رو هم اینترنتی میتونین بگیرین که هزینه اش نصف میشه.ورودی کاباره لیدو توی پاریس از ٩٠ تا ١٢٠ یورو بود که با رزرو اینترنتی میشد ۴۵ یورو.
با یه برنامه ریزی خوب میشه هزینه ها رو به خوبی کاهش داد.
نظرات ()دوست قشنگم .گاهی فقط لازمه که آدم تصمیم بگیره و همین که گرفت بقیه اش حله.
نه گفتن خیلی سخته و اگه ادم بتونه که گاهی نه بگه و حتی نه بشنوه نصف مسیر بصیرت رو رفته.
کامیاب باشی.
نظرات ()سلام نداییی.
میگن از این ستون به اون ستون فرجه.
گاهی برای رسیدن به خوشبختی فقط لازمه یه یه کم خودت رو جابه جا کنی از زبون بری تو دل یکی. یا از فکر بری تو واقیت .یا از احساس بری به مشاهده .گاهی فقط کافیه که چشمت رو یک کم باز کنی تا اون فردی رو که تو خیابون کنارت ایستاده بیشتر ببینی و اون کلید خوشبختیه و نمیبینی و از کنارش رد میشی.گاهی باید چشمت رو ببندی و اونی رو که نباید باشه از ذهنت بیرون کنی.
میبینی ؟
پیچیده اس اما ساده.و مرزی هم نیست تا بفهمی کجای اون ستی کدوم طرفی؟
آخه خوشبختی هر روز یه رنگی داره یه روز رنگ سبز اسکناس یه روز رنگ آبی آرامشه یه روز رنگ قرمز هیجان یه روز رنگ زرده یه روز ...
آخه خوشبختی زمانش هم معلوم نیست گاهی در لحظه خوشبختی اما در کل بدبخت .گاهی در کل خوشبختی ولی لحظه لحظه اش رو با زجر به دست آوردی.
آخه خوشبختی مکانش هم نامعلومه.هنوز وراجی کنم؟؟؟
الهی که دوست قشنگم خوشبخنی تو رو با همین 2 تا چشم گنده شاهد باشم.
نظرات ()چیزهایی که شاید تجربه اش شاید یک بار در زندگی آدم رخ بده خلی ارزشمند هستن.
من و راه راهی داریم در خیایبنهای وین قدم میزنیم در حالی که توی ذهنمون داریم خاطره اپرا رو مرور میکنیم و بارون نم نم داره میباره و ساعت نزدیک ١ نیمه شبه و ما میخوایم این مسیر و پیاده به هتل برگردیم .تصمیم داریم که اگه یه بار یا دیسکو پیدا کردیم بپریم توش و این شب رو هیجان نگیز تر کنیم اما مردم اونجا خیلی آروم هستن.تفریح روز یکشنبه رفتن به یه کافی شاپه که پنجره های بزرگی به خیابون داره و صندلی ها هم ردیف به سمت خیابون چیده شدن.این شهر خیلی نجیبه.
فردا صبح قراره که بریم به اسلواکی و شهر براتیسلاوا.نزدیکترین ٢ پایتخت جهان شاید.فاصله این دو شهر حدود ۶٠ کیلومتره که ما با متروی سریع السیر میریم اونجا.
هزینه بلیط هر دومون هم حدود ١٨ یورو هست.
براتیسلاوا:
شهری زیبا در کنار دانوب .با خیابانهایی پر از مجسمه های جذاب و هنری.خیابانهای سنگ فرش و رستورانهای دنج و دخترهای زیبا وبلن قد.اینجا از مردم وین بیشتر به لباس اهمیت میدن.یه بخش قدیمی داره که در طول یه خیابون عریض گسترده شده و در انتهای اون یه یک کلیسای بسیار قدیمی و زیبا میرسی.اینجا مردم همه هنر رو میفهمن و این رو میشه از نوع تبلیغات محیطی و پوسترها فهمید.قدم به قدم پوسترهای تئاتر و باله و اپرا و نمایشهای موزیکال.ایستگاه متروی این شهر و برخی از پلها و زیرگذرها با نقاشی ها و تصویرسازیها و مجسمه های بچه های کوچولو تزئین شده و هنر انگاری که جزئی لاینفک از زندگی این مردمه.اروپای شرقی به نوعی با فانتزی در هنر میانه خاصی داره و میشه فهمید که این یک فرهنگ عامه است در حالی که برای ما ایرانیها مرزی به اسم کار هنری و کار تجاری به نحوی چشمگیر بارز ه و حتی این دیدگاه روی سینما و حتی نحوه لباس پوشیدن هنرمندها تاثیر گذاشته.
اگه گذارتون به براتیسلاوا افتاد بدونین که مردم اونجا اصلا و یا خیلی کم انگلیسی بلدن پس از قبل تمام برنامه هاتون رو بریزین.
اینجا یه میدون داره که ساختمان پارلمانی یا چیزی مثل این توش قرار گرفته با مغازه ای شیک و زیبایی که در عین حال یه دیزاین سنتی دران.
ما یه کلیسا هم رفتیم و بگذریم از اینکه راه راهی شیطون انجا کلی از کاغذهای اعانه رو برداشت و در اتاقک اعتراف هم کلی شیطونی کرد.
کنار دانوب ایستادیم و از سرمای استخوان سوز مردیم.
من و راه راهی تو براتیسلاو ٢٠ دقیقه قهر بودیم.چون راه راهی درک نمیکنه که زردی جیش داره یا سردشه.
.
فردا دیگه داوری جشنواره شروع میشه و فردا صبح برنامه meet the artists داریم.
Artist---------------------Zardi??????
I hope so
نظرات ()وین رو دوست دارم علیرغم اینکه سرده و من سرمایی ام.مراسم افتتاحیه انجام شد و بعد مارفتیم برای پارتی و یه عالمه دخمر کارگردان مهم و خوشگل و سرو لیموناد و مشروبات الکل و نوشیدنیهای غیر مجاز و بریجیت و ....
هتل ما تو خیابان ماری هیفلر هست که مثل خیابون ولی عصر میمونه که توش پر از مغازه های رنگ وو رانگ و لباس فروشی های مار و غیر مارکه.
ما معمولا از سینما که تو musium quartier تا خیابون نئوباگاسه و هتل کوگل رو پیاده میآیم اما از اونجا که اینجا خطوط متر به همه جا میرن ما بقیه مسیرها رو با مترو میریم .امروز داریم میریم شونبرون که مجموعهای از کاخهای امپراطوری اتریش هست ،واسه یه اپرا بریم.اپرا توی سالنی برگزار میشه که دقیقا موتزارت در ۶ سالگی همونجا برای ماریا ترزا اولین سمفونی اش رو اجرا کرده.اینجا یه بار داره و توی یه سری قفسه های شیشه ای وسایل نت نوشتن مثل پر و دوات و... مال موتزارت نگهداری میشه.این اپرا در دو بخش برگزار میشه و در بین اون رقص باله هست.
ما بلیط ٣۵ یورویی داریم و در ردیف سوم نشستیم اما از اونجا که این فصل خلوته خیلی جلومون پر نیست.
داره دیر میشه باید برم خونه تا واسه راراهی ته چین درست کنم بقیه اش سرفرصت.
راستی که دعا دارم
خدایا ندا دوستم امروز با خوشحالی برگرده و تو براش ان چیزی رو که به خوشبختی بیشترش کمک میکنه فراهم کن
دوستت دارم خداجون
نظرات ()
نظرات ()ایستگاه رادیو تلویزیون وین
نمیدونم چرا همه راجع به ما اینطوری فکر میکنن.مثل اینکه یه کاری کرده باش یو خودت ندونی.اینا فکر میکنن که من فیلمم رو با یه هدف سیاسی ساختم در صورتی که فیلم من یه فیلم ساده با موضوع کودک درونه.
و حالا یه عالمه منو رو سوال پیچ کردن که آیا تو ایران شما حق ندارین نفس بکشین یا چرا زنا تو ایران خواننده نمیشن؟آیا اگه شما به صدای یه خواننده زن گوش بدین ایا پلیس شما رو میگیره و....
فکر میکنم که اونا ما رو یه عده ادم بدبخت تصور میکنن که حتی نون نداریم بخوریم و هر کدوممون یه عالمه حرف داریم که بزنیم و داریم از ظلم و بیعدالتی تلف میشیم.
نمیدونم شاید خودمون نمیدونیم و اونا میدون چی بگم واللا
نظرات ()پرواز.
تو دلم استرس و اظطراب موج میزنه مخصوصا ترسم از اینکه از سرما بهمون خوش نگذره.
بازوی را راهی رو میگیرم تا دلم گرم بشه.و راه راهی متوجه نمیشه چرا.
حدود ساعت ٧:٣٠ میرسیم وین.از فرودگاه سوار مترو میشیم و سر خیابون نئوباگاسه پاده میشیم.راستی قبلش تو فرودگاه نقشه وین و نقشه متروی وین رو گرفتیم.
خیلی زیباست این شهر قدیمی که شاید یه کم از کاشان بزرگتر باشه مثل یه دختر نجیب و زیبا میمونه که زیباییش اینقدر درونیه که تو رو هم با خودش میکشه.قدم زدن در خیابانهای خارج
هتل کوگل و یه اتاق با تخت دو نفره و دکوراسیون سنتی .با راه راهی میپریم تو و لبریز میشیم از اینکه یکی دیگه از آرزوهامون به ظهور پیوست (بعد از سفرهای دو نفره درون مرزی سفرهای دو نفره برون مرزی)
خدایا!الان که عشقم تو خارج یه عالمه دخترای قدبلند و خوشگل میبینه من رو تو چشمش زیبا تر بگردان(استرس های همیشگی زنانه)
اما تو این شهر خبر از دلبری نیست.دخترا به غایت ساده اند و من پشیمون میشم از حمل یه کیف آرایش گنده.
دامن جین ام رو میپوشم با لوز سفید و پلوور راه راهی ام آخه قراره ساعت ٢ بعد از ظهر از طرف فستیوال بیان دنبالمون واسه مصاحبه در رادیو تلویزیون اتریش در مورد فیلم من!
آیا مرا توان آن خواهد بود تا از اعماق درون سخن به انگلیسی گفتن؟؟بودن یا نبودن؟
باید برم چون تاکسی به همرا یک دختر فوق العاده مهربون به اسم بریجیت منتظرن.
راه راهی
(چون من لفتش دادم)
(چ.ن یه دخمر خارجی دیده)
فعلن
نظرات ()ندا بهم گفته بود که یه وبلاگ جدید باز کنم و اسمش رو بذارم ماه عسل نامه که خیلی جالب بود اما از اونجایی که زردی د ر خمودی و خواب بهاری به سر میبره ازش نمیشه انتظار داشت که بخواد یه بار دیگه به خودش تکون بده.پس همین جا شروع میکنم اما شاید بعدا برم سراغ ما عسلنامه.
در استرس شدید به سر مبریم تا ١ ربع دیگه آژانش میآد دنبالمون.بلیط ها رو برداشتی؟پاسپورتامون رو بذار یه جای امن.آمن زود باش تو رو خدا! اینا رو راه راهی میگه .نمیدونم چرا گاهی اینقدر عصبانی میشه که زردی بخواد یکی دو ساعتی رو وقت تلف کنه.
پاش میره روی کیف کمری اش که تازه دیروز رفته از منوچهری خریده واسه پول و مدارک و شگک کیف میشکنه.حالاست که بندازه تقصیر زردی اما نمیتونه چون نه پا مال زردی بوده و نه اینکه زردی کیف رو اونجا گذاشته بوده پس میگه:آمنی حالا چیکار کنیم؟؟ و زردی با صبوری میگه عیب نداره ماهم الان درستش میکنم.
اینا رو گفتم تا بدونین که راه راهی بد اخلاق بود و زردی داشت صبوری میکرد.
الان آژانس اومد.
خداحافظ خونه قشنگم تا ١۶ روز دیگه خودت مواظب خودت باش.
رفتیم فرودگاه امام
پرواز (شماره اش یادم نیست) Turkish airline
مقصد:تهران------استامبول------وین3/march/2009
نظرات ()همیشه تو زندگی آدم آدمهای زیادی میان و زود یا دیر میرن اما میخوام بگم هیچ آدمی از صفحه ذهن آدم برای همیشه نمیره .دوستای آدم میشن برگهای یه کتاب که ممکنه ازشون بگذری ولی دوباره حتما برمیگردی و مرورشون میکنی.من چند تا دفتر یادداشت دارم که هرازگاهی میخونمشون.دیروز داشتم با خودم میگفتم خدایا چه خوب بود اون موقع عا چقدر توکل داشتم و تو هم با هام بودی.مگه الان تنهام گذاشتی که اینقدر کلافه شده ام.تو هستی اما من یادم رفته بود.
دیروز داشتم به سفرم به مونپلیه خونه ندا فکر میکردم .یادمه که چقدر افتخار کردم از اینکه ندا رو داشتم .وقتی با حسین امدن دنبالمون از خوشی لبریز بودم.آدم میخواد گاهیی واسه شوهرش(
)i.کلاس بذاره آخه.
دیروز داشتم به مژگان فکر میکردم .به اولین خونه دانشجویی ام.به اینکه چقدر این دختر بزرگ بود
دیروز داشتم به زری فکر میکردم به گردش های بعد از ظهر با ماشین رنو ی سفیدش
و.....
خدایا بهت توکل میکنم تو هم بهم آرامش بده
راستی
ندا جون ،حسین عزیز،مژگان قشنگم،و زری جونم مرسی
نظرات ()نمیدونم معنی این کلمه دقیقا چی میشه ولی حس میکنم که به اوضاع احوال من خیلی شبیه باید باشه.
اینکه ادم در اوج خوشبختی باشه و باز هم احساس گنگ سردرگمی و درماندگی رو بکنه چه مفهومی میتونه داشته باشه .بعد از یک سفر خیال انگیز به اونهمه جای ندیده چرا توی دلم یه چیزی میپیچه که منو اینقدر درمانده و عصبی میکنه.صبح دلم نمیخواد که از خواب بیدار شم.
راستی از سفر زردی و راه راهی نگفتم.
از دیپلم افتخار در جشنواره پویانمایی نگفتم
از نمایش فیلمم در اسلونی
از نمایش فیلمم در فرانسه و در وین
میدونم که خیلی حرف واسه گفتن دارم ولی تو دلم آشوبه
یادم باشه از کاباره لیدو و اون گروه رقص رویایی اش هر وقت حالم خوب شد بگم.
مرسی ملیکا جون همه اش رو واسه تو نوشتم.
قول میدم فردا دختر خوبی بشم و کلی از زیبایی های ممالک خارج برات بنویسم.
از سفر زردی و راه راهی به وین و بارسلون و پاریس و.........
میبینی !به چه حال و روزی افتاده زردی
امان از زیاده طلبی
نظرات ()بالاخره زردی و ره راهی برای پرواز بر فراز آسمانهای خارج ویزا گرفتن.داریم اماده میشیم برای یه سفر هیجان انگیز.
باید بالهامن رو پولیش کنیم و برچسب معاینه فنیشون رو هم بگیریم تازه گواهینامه پروازمون رو هم بینالمللی کنیم.
توضیح اینکه این سفر به اتریش به خاطر فیلم زردیه که تو فستیوال پذیرفته شده.
نظرات ()دیروز یه درس بزرگ از زندگی گرفتم.و آن اینکه برای خبرهای خوب باید انتظار خبر خوب داشت.
دیروز به شکل عجیبی انتظار داشتم که توی میل باکسم یه خبر خوب باشه.وقتی که داشتم شرکت رو ترک میکردم در آخرین لحظه ٢ تا خبر خوب بهم رسید
خدایا چقدر بزرگی آخه
نظرات ()


نظرات ()دیشب که میخواستم بخوابم چیزی در درونم به دستور داد.
که آینقدر به چیزها ی کوچیک تو زندگیت دلگرم نباش.من دیگه دلم نمیخواد کارهای کوچیک کنم.
نظرات ()امروز زردی و راه راهی مهمون دارن.عروس خانوم که دیگه از تازه عروسی اش گذشته میخواد مدل کدبانوها همه چیز کامل بشه و کتاب آشپزی به دست در حال طبخ غذاهای مدرن و خوشمزه است.مردش(راه راهی)سر کاره و داره تو دهن مردم ایمپلنت میکاره.زردی دلش شور افتاده که حاج آقا دیرکرده .زندگی روی روال معموله به غیر از این آشوب درونی که راحتم نمیذاره.
خدایا این آتش که در جان من است
سرد کن آنسان که کردی بر نبی.
دوستدارت: زردی
نظرات ()ملیکای عزیز من تو مجتمع فنی تهران و دانشگاه علمی کاربردی و دانشگاه آزاد دروس کارگردانی فیلمنامه نویسی و تولید فیلم انیمیشن درس میدم.
نظرات ()Amene Eslami(born December 22, 1979) is an Iranian animation film director, screenwriter and character designer.
The director of 3 films,Little tale of Sara (2007) and Lollipop (2007) and Little Tale of us(2008).
AmeneEslami (born December 22, 1979) in the city of Kashan
She has a BA Degree in Graphic design(University of Tehran 2004) and a MA Degree in Animation from university of art (Tehran 2008).she is acclaimed as the top student among student of master in animation by the number 19.80 from 20
She is a teacher of animation at university of applied science.
and from the year 2005 till now she is a teacher at the Tehran Institute of Technology(Mojtame Fanni Tehran)
Trough out the years Eslami has been on the field of carton character design for post card and some series of her design like EBi mosquito character are so famous in this filed of card design now a days.
نظرات ()این رو میدونم که شروع زیستن از یاد گرفتن آغاز میشه.
دلم میخواد دوباره شروع کنم برم کلاس تصویر سازی سینما و بیشتر و بیشتر یاد بگیرم.
من الن بیشتر از ۶ ترمه که درس میدم ولی هر بار قبل از شروع ترم بیشتر و بیشتر مضطرب میشم.این ترم کارگردانی رو برای بار اول درس میدم و یه کم میترسم هرچند که خیلی از تولید فیلم راحت تره امما منم من هستم دیگه.یعنی همیشه نگران
تدریس رو خیلی دوست دارم و اقرار میکنم که از جون و دلم میخوام که شاگردای من آدمهای بزرگی باشن.
وقتی بهم میگن که تو زندگیشون تاثیر داشتخام دلم ضعف میکنه از خوشی.
باید برم و جزوه هام رو مرور کنم.
نظرات ()گاهی آدم از ترس اینکه نشه یا نتونه که بهترین باشه هیچی نمیشه.کمال گرایی خیلی خوبه اما اگه آدم بخواد که کمال طلب باشه خیلی از فرصتهای بزرگ زندگی رو از دست میده.کاش ادم بتونه به خودش باور پیدا کنه و یاد بگیره که به خاطر خودش زندگی میکنه و دلیلی نداره که چون ممکنه کم بیاره هیچ وقت خودش رو ابراز نکنه.
این روزها تنها با ترس گریبانگیرم و در سردرگمی بد قلقی به سر میبرم.این روزها تکلیف خودم رو نمیدونم تنها به هر طرف سرکی میکشم و منتظر نشانه هایی هستم که شاید من رو راهنمایی کنن.هرچند میدونم که باید در درون خودم جستجو کنمشون اما باورش سخته.
امیر داره کار خودش رو انجام میده بدون ترس و استرس.تنها گاهی م یه سیخونکی بهش میزنم تا اون رو هم وارد بازی استرس خودم بکنم اما اون خیلی به خودش باور داره.
نمیدونم چرا همیشه فکر میکنم که زمان داره از دست میره و من نمیتونم در زمان دلخواه به اون چیزی که میخوام برسم.
شدم یه زردی لجباز ترسو و مریض
نظرات ()دوباره باز این یعنی میشه های من شروع شد.
یعنی میشه من و امیر هر دو با هم ویزا بگیریم؟من بدون امیر نمیرم .
نظرات ()کار و بلاتکلیفی.
از خودم راضی نیستم.احساس میکنم دارم در جا میزنم .روزمره میشم.دلم میخواد برم دانشگاه .دلم واسه بچه مثبت درس خون بودن تنگ شده .واسه غولند بچه ها وقتی اولین نفری هستم که به کلاس میآم و مخالفم که کلاس رو جیم بزنیم.
خدا یا کی خانم دکتر میشم پس.
چند روز پیش خواب بابا رو دیدم.سرم رو گذاشتم روی پاش و ها های گریه کردم.از صدای گریه خودم از خواب پریدم.بابایی دلم برات تنگ شده.
نظرات ()این روزها زردی و راه راهی خسته شدن از بسکه دویدن و دویدن.
داره یادمون میره زن و شوهر شدیم و دیگه زندگی باید ریتم منظم تری داشته باشه.
دلمون لک زده واسه یه روز بدون استرس.
خداجون فقط آرامش بهم بده تا بتونم با صبر مسیر زندگی رو به خوبی ببینم ودر جا نزنم.
نظرات ()یه دوستی پرسیده معنی اسمم چیه؟
زردی و راه راهی ٢ تا شخصیت از کتاب در تکاپوی معنا هستند.اون پایین در موردشون نوشته ام.داستان قشنگیه.
نظرات ()کاش آدم هر روز درسی رو که یاد یگیره بنویسه.مثل اون موقع ها که از رو درس ها چند بار مینوشتیم.
دلم هوای دانشگاه و درس رو کرده .امیدوارم هر چه زودتر دوره دکترا رو شروع کنم .خدایا خیلی وقتها میگفتم یعنی میشه که من دانشجو بشم؟یعنی میشه من گواهینامه بگیرم و مثل زری راننده خوبی بشم . میشه من ماشین بخرم؟ میشه من و راه راهی به هم برسیم؟یعنی میشه پایان نامه ام تموم بشه؟یعنی میشه ....یعنی میشه؟میشه؟میشه؟
حالا این روزها دغدغه ام اینه که یعنی میشه که من تافل بگیرم و وارد دوره دکترا بشم؟
حالا شما شاهدین ببینیم میشه؟
اگه خودش واسه دخترش بخواد(اونی که اون بالا مواظبمه میگم)البته که میشه.نه؟
زردی!
نظرات ()امروز روز سوسکه(زردی)بود چونکه اولا فیلمش به جشنواره بین المللی پویا نمایی راه پیدا کرد بعدش هم فهمید که به جشنواره بین المللی انیمیشن وین هم راه پیدا کرده.
تازه راه راهی هم تو راهه و الان زردی میخواد بپره و ازش جایزه بگیره.
آفرین زردی
نظرات ()Dear Amene Eslami,
I am very happy to inform you that your film "Little Tale of Us" was selected for the competition of Tricky Women Festival 2009!
We would need the screening copy (Beta SP Pal) until February 2nd 2009.
Best wishes
Corina
Tricky Women Festival
نظرات ()میخوام پارتی بازی کنم و از یه نفر نام ببرم که توی زندگی زردی بیشتر از یه دوسته.
تا حالا دوستی ندیدم که اینقدر به شادی آدم شاد باشه .این یه واقعیته که گاهی ما سعی میکنیم از خودمون و دیگران قایم کنیم .همه ما به حکم آدمیت محکومیم تا گاهی مظلومانه بد باشیم ولی من یه دوست دارم که به جرات میتونم بگم که به هوای حسی که همیشه بهم میده همیشه منتظر حرفهاش و نظراتش هستم.
یه دوست خالص و اصیل
ندای خوشگلم تو رو میگم.
بهترین دوستم هستی و نزدیک به من؛ مثل خواهرم.
دوستی منتظرتم کی میآی به وطن و به آشیانه زردی و راه راهی؟
نظرات ()زندگی زیر یک سقف در کنار کسی که الان جزئی از تو شده به گذشت نیاز داره چون ما آدمها گاهی نسبت به خودمون هم گذشت نداریم
نظرات ()یادم اومد.بعد از مدته که نمیدونستم اسم اون کتابی که با راه راهی خوندیم و بر اساس اون زردی و راه راهی شدیم چی بود امروز یافتمش.
در تکاپوی معنا نوشته ترینا پالاس، طیبه زندی پور (مترجم)
این هم قسمتی از اون
«من یک پروانه دیدم ، زندگی مفهوم بیشتری می تواند داشته باشد .» تا بالاخره یکروز به پایین ستون رسید .
به جایی رسید که با زردی زندگی می کرد . ولی زردی را آنجا نیافت و همانجا از شدت خستگی به خواب رفت . وقتی بیدار شد ، دید که آن موجود زرد رنگ با بالهای سبکش او را باد می زند . تعجب کرد : آیا این یک رویاست ؟ اما آن موجود رویایی خیلی واقعی عمل می کرد . او را با شاخک هایش نوازش می داد و بالاتر از همه به قدری با عشق و محبت به او نگاه می کرد که او به صحت آنچه که درباره ی پروانه شدن گفته بود ، اعتماد کرد .
پروانه با حرکاتش ، راه راه را به سوی شاخه ای کشاند . شاخه ای که دو کیسه ی پاره شده از آن آویزان بود و به او فهماند که باید او هم چنین کیسه ای برای خود بسازد .
باز راه راه بالا رفت . ولی این بار از شاخه ی درخت .... هوا تاریک و تاریکتر می شد و او می ترسید . احساس کرد باید قید همه چیز را بزند ..... و زردی منتظر ماند .....
نظرات ()باز هم تنها شدیم.
دیشب مامان و بابا و ایمان عزیزم رو راهی کردیم و برگشتیم و داستان رفت و آمدهامون به فرودگاه امام تموم شد.دیشب بارها با خودم گفتم کاش الان که توی مسیر داریم میریم همون روز اولی بود که می آمدن انوقت من خیلی خیلی بیشتر سعی میکردم که کاری کنم که بهشون خوش بگذره.
الن دیگه از اون حس های مالیخولیایی .امنه ای خبری نیست تنها احساس میکنم که چقدر دوست داشتم که یک خانواده که تو اون مادر و پدر و یه برادر و خواهر هست با ما توی تهران بودن .از این تنهایی بیزارم .
دلم برای مامان تنگ شد .برای اون بلوز شلوار قهوه ای و برای صدای همیشگی ماشین لباسشویی.برای بوی زندگی توی یه خونه که عشقم توی اون رشد کرده بود.چقدر تنها شدیم راه راهی!
دلم برای آغوش همیشه باز پدر برای حرفهاش ،برای خنده هاش که یاد آور خنده های بابا یی خودم بود تنگ شد.
دلم برای زلف پیچ پیچ مریم وبرای سکوت پر از انرژی ایمان تنگ شد.
دلم برای راه راهی هم تنگ شد.رفته سر کار و تا ۵ ساعت دیگه نمیبینمش.
نظرات ()میخواستم بگم که خوشحالم که بهم نظر میدین.
وقتی میخوام وبلاگم رو چک کنم اول میپرم میرم سراغ نظرات خوانندگان.مرسی از همه از ندا جون خوشگل فرانسوی ام از سحر، ملیکا،......
و باز هم خدا رو شکر.
نظرات ()در طول عروسی و این روزها با یه فرشته آشنا شدم.
کی فکر میکرد که خواهر شوهر آدم میتونه اینقدر ماه باشه.
مریم همیشه همراهم بود .
همیشه خودم و منش خودم رو دوست داشته ام اما الان احساس میکنم که آدم میتونه خیلی خیلی کامل تر هم باشه.گاهی ادم نقص هاش رو به حساب طبیعت میگذاره.
به مریم که نگاه میکنم حس میکنم که این دختر چطور میتونه اینقدر کامل و پخته باشه.
دلم میگیره وقتی فکر میکنم که فردا باید بریم فرودگاه و مریم رو راهی کنیم.
توی این مدت مثل خواهرم پشتیبانم بود.خدا یا شکرت .
نظرات ()زردی:به جرات میتونم بگم که روز عروسیم از همه بیشتر بهم خوش گذشت.
آنقدر که همه میگفتن انگار که عروس یکی از مهمونهاست که فقط به قصد لذت بردن از یک موزیک شاد دعوت شده.
رقصیدیم .من و امیر هر دو گرم گرم بودیم.
از صبح که توی سرما و برف رفتیم باغ و عکاسی و آرایشگاه و ....حتی یک لحظه هم خسته نبودم.
خداجونم دوست دارم .خیلی بهم انرزی دادی .خیلی کمکم کردی.
بابایی دلم خیلی برات تنگه
نظرات ()
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است ، دست شو گرفتم و گفتم : باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.
اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم ، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود ، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم ، از من پرسید چرا؟
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد : " تو مرد نیستی "
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت ، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم ، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم ، خونه ، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده ، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد ، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته ! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست ، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته.
اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم ، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود : پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود ...
اما اون یک درخواست دیگه هم داشت : از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود ، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه . اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای دوست دخترم تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت : به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد ، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره !
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم ! پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره ! جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد ، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو ! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم ، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت ، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم ، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود .
با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم . انگار سالهاست که ندیدمش ، من از اون مراقبت نکرده بودم . متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته ، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود ، لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود ! برای لحظه ای با خودم فکر کردم : خدایا من با او چه کار کردم ؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن ، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم ، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه ، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره . من راجع به این موضوع به دوست دخترم هیچی نگفتم . هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم ، با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده . همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند!
با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدن. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم ، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد ، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود ، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخود آگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز ، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.
دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم ، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد! پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم : من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم ، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم ، تردید کنم.
دوست دخترم در رو باز کرد ، و من بهش گفتم که متاسفم ، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد ، به پیشانیم دست زد و گفت : ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! ... متاسفم ، من جدایی رو نمی خوام ، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود ، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. دوست دخترم انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت . من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.گل فروش ازم پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید ؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم : از امروز صبح ، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم ، تو رو با پاهای عشق راه می برم ، تا زمانی که مرگ ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه ...
درسته ، جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره ، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه ، مهم و ارزشمندند . این مسایل خانه مجلل ، پول ، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند . پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید ، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه ، انجام بدید.
زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه . این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید
نظرات ()دیروز مصادف با عید قربان ، یعنی ١٩ آذر ١٣٧٨ و 10 december 2008 من زردی به آقای راه راهی بله گفتم.
مبارکه زردی 
نظرات ()نمیدونم این حس لعنتی چیه که مثل خوره افتاده به جونم.
تنها ان رو میدونم که رووزها یکی پس از دیگری دارن کسل کننده تر میشن.از اون زردی ذوق زده ه حتی ذوق زدگی بیش از حدش داشت به سمت یه خنگولی مفرح پیش میرفت تا این آمنه سرشار از استرس که هاله ای از غم دورش روگرفته چقدر فاصله هست.انگار مثل یه لامپ آخرین زورهام رو میزنم تا روشن بمونم.علائمی از افسردگی رو هم در خودم میبینم حتی در این حد که گاهی حس میکنم ادامه دادن چقدر سخته.
احساس میکنم که مثل یه موجود ترسوی سیاه سوخته تبدیل شدم.
حیف بود زردی.خیلی خوشحال بودی ها؟
نظرات ()صبر.باید صبر کنم و شکیبا باشم.مگه نه اینکه من عاشق مردم هستم ،پس باید صبر کنم وشکیبا باشم.
مگر نه اینکه بارها بهم گوشزد شده بود، مگه نه اینکه بسیار دیده بودم؟پس باید صبر کنم و شکیبا باشم.
اما
نظرات ()خیلی بی حس و حالم.فردا قراره که بریم محضر و عقد کنیم تا روز عروسی خیلی دردسر نداشته باشیم.
راستش رو بگم حس و حالی ندارم.
بابا نیست و توی دلم یه عالمه غصه دارم .اگه بد حتما مثل همیشه گریه میکرد.آخه بابا خیلی دل نازک بود.
.
دلم تنگ شده براش.
نظرات ()مرسی از همتون به خاطر دلداریها ،نظراتتون و جالبه اینجا یکی هست که مهمون عروسی ماست و من نمیدونم کیه؟ قدمتون رو ی چشمام.مرسی از همگیتون.
الان دیگه ١١ روز بیشتر نمونده.من امروز خوبم .حلقه و سرویس طلا و حلقه راه راهی خریداری شد.چه جالبه که چیزایی که یه زمانی واسه آدم مهم نبوده، یه زمانی میشه دلمشغولی هفته ها
.زندگی برای همه ادمها به یه منوال میگذره و برای اکثر آدمها تشریفات و فرم زندگی یه شکله.
گاهی به خودمون انگ رونشنفکری یا درویش مآبی میزنیم و به هوای آدم خاص بودن ضعف هامون رو قایم میکنیم ولی آخرش همه آدمیم.
البته منظورم از تمام اینها خودمم.
نظرات ()از شدت استرس دارم میمیرم .نمیدونم چرا؟چی شده؟زردی؟سوسکه؟
نمیدونم چرا خدا من رو اینقدر پراسترس به وجود آورد.
نظرات ()دیشب یکی دیگر از اعضای خانواده بلوچ آمد.مریم !
دوشتش دارم.گرم و صمیمی و خوش قیافه.
تازه شم ١٢ روز بیشتر نمونده.
نظرات ()راستی لباس عروس خانوم تمام دیشب کنارم توی خونه بود.دلم میخواست بپوشمش ولی دلم نمیاومد.
خدا کنه روز عروسیم خوشگل بشم.
نظرات ()امروز تاج سرم رو انتخاب کردیم و رفتیم واسه راه راهی هم ساعت دیدیم .ازمایش خون هم دادیم.تازه فیلم زردی هم به جشنواره فیلم پروین اعتصامی راه یافت
آفرین سوسکه

نظرات ()زردی:
نمیدونم به خاطر چی نمیتونم نه بگم.
من کلیدهای خونه رو گم کرده ام.
حالا نگرانم.
نظرات ()١۶ روز دیگه قراره حاج خانوم پاش رو بذاره تو خونه حاج آقا و سر شکستن استکان شاه عباسی کمر باریک جهیزیه اش با حاج آقا قهر کنه تا حاج آقا هم با خریدن یه دستبند اشرفی دل کوچیک حاج خانوم رو بدست بیاره.
فداتون بشم حاج آقا شما خیلی پهلووونی و جنتلمن یادت باشه دستبنده مارک دار باشه .
نظرات ()انگاری یه عروس خانوم کار دیگه ای غیر از عروس شدن نباید داشته باشه.
نمیتونم روی کار تمرکز کنم .خاصه اینکه اینترنت هم بلای فکرم شده و مدام دارم توی سایتهای طلا و ساعت و لباس و کفش پرسه میزنم و از عذاب وجدان که سر کار هستم و وب گردی میکنم خون خونم رو میخوره.
راستی گفتم خون.فردا داریم میریم آزمایش خون
نظرات ()دیروز رفتیم واسه خرید حلقه.چه حسی داره!
یهنی قراره به هم متصل بشیم با یک ایکون فلزی که روی انگشت دوم از سمت چپ دست چپمون.
راه راهی تو چه حسی داری.راه راهی اومده خرید .خواسته جوون به نظر برسه یه لباس ماهیگیری پوشیده که عاشق این حرکتهاشم.بعد همه دنبال اقای داماد میگردن چون فکر نمیکنن که داماد این پسر ه باشه که شلوار جین پوشیده با یک جلیقه پشمی آبی و تیشرت سرمهای که روش نوشته colombia اون هم با رنگ زرد.
.درست شده عین ١٢ سالگی اش با این تفاوت که جای موهای قهوهای روشن فرفری اش رو یک فضای خالی سفید رنگ گرفته که به خدا قسم من بیشتر دوست دارم.
مامان و ایمان و راه راهی و زردی به سوی طلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نظرات ()شمارش معکوس شروع شد.
دیشب زردی و راه راهی به هم قول دادند.
قول دادند که خوشبخت بشن اینقدر که دیگه کسی تو دنیا به عاشقا نگه که کی چقدر پولداره تا خوشبخت تر بشه.قول دادن اینقدر خوشبخت بشن که درس عبرتی بشن واسه سایرین.تنها کافیه که در هر شرایطی عاشق بمونی ،محکم باشی و خودت باشی+کمی ...
نظرات ()زردی:نمیدونم که آیا این درسته که آدم آستانه دردش پایین باشه یا بالا؟
من با کوچکترین تلنگر غمزده میشم و با کوچکترین نگاه، لبخند،یا اشاره ذوق زده.
ساده ایم ؛
وقتی برای دلگرمیمان افروختن کبریتی حتی کافیست.
خلاصه اینکهزردی دوباره آسمونش باز شده.بالهاش رو باز کرده و داره یواش یواش پروازش رو شروع میکنه.
امروز دل زردی غصه نداره.
فکرکنم
نظرات ()این روزها چقدر به وجود یک پشتوانه احساسی نیاز دارم.کاش خواهرم پیشم بود.من خیلی خسته و تنهام.٢٩ روز مونده به عروسی تنها ترین دختر عالمی
نظرات ()زردی:به این که حس کنی که هیچ کس رو نداری که بهش بگی که غصه داری.دلم بد جور گرفته.نمیدونم چرا اینقدر غصه دارم.فکر میکنم چون زنم و ممکنه به این خاطر باشه که زنها یه روزهایی رو تو ماه بیشتر زن میشن
نظرات ()مسیحا نفسم 2 هفته دیگه میآد.امیدوارم پدر جون دیگه دوستم داشته باشه وگرنه تو آسمون بلوچها زرردی یه ستاره هم نخواهد داشت.
راه راهی زردیت رو یادت رفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نظرات ()مژده ای دل که مسیحــا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم هجـــــر مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فـــالی و فریــادرســـی مـــی آید
زآتــش وادی ایمـــن نه منم خــرم و بس
موســـی آنجا به امیــــد قبسی می آید
هیچکس نیست که در کوی تواش کاری نیست
هر کس آنجا به طریق هوســـی می آید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی می آید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بر آن خوش که هنوزش نفسی می آید
یــــــــــار دارد ســــر آزردن حـــــــافظ یــاران
شــــاهبازی به شکار مگسی می آید
نظرات ()دل زردی بد جوری گرفته امروز.چشماش از گریه قرمز شده بسکه گریه کرده زردی امروز.
راراهی یادش رفته زردی رو امروز.
امروز از اون روزای بارونی غم انگیزه.
دل زردی واسه بابش تنگ شده امروز.
دل زردی بد جوری گرفته امروز.
نظرات ()خدای بزرگم ،بزرگترینم ،بهم صبر عطا کن و بهم قدرت بده تا بتونم کلام زیبا داشته باشم بهم جرات بده تا بتونم بیانش کنم و بهم امید بده تا باز هم شاد بمونم.
خدای بزرگم، بهت نیاز دارم تا بتونم روزهای قشنگ زندگیم رو بسازم تا خونهام رو گرم کنم تا زنده باشم و سرزندگی کنم.
خدایا کاری کن که بتونم این روزها رو واسه مامان هم قشنگ کنم تا از ایران و عروس سیاه سوختهاش خاطره خوب داشته باشه ،تا وقتی برگشت دلش برام تنگ بشه.
خدایا دخترت رو تنها نذار.
نظرات ()مامان عزیز و باشکوه ام اومد و ایمان خوش تیپ و صمیمی.رفتیم فرودگاه و در کمال استرس دیدمشون .مامان رو دوست دارم ولی باهام خیلی سرده.خداجون!توکای عزیز حلا وقتشه که به دادم برسین.دوست دارم که دوست داشته بشم.
گشنشه
سردشه
میترسه زردی
باباش رو میخواد
نظرات ()غصه دارم .این کمال طلبی آدم هم بد مقوله ای هست.
احساس مسکنم مامان امیر دوستم نداره .دلم میخواد بغلش کنم و بگم که مامان دوستت دارم چون مامان عشقم هستی و برام مثل پسرت عزیزی. ولی ازم فاصله داره.نمیدونم باید چه کار کنم تا دوست داشته بشم.من سادهام و در سادگی خودم راه حلی پیدا نمیکنم.
خدای بزرگم و روح سرگردون بالای سرو بابا جونم که دلم میخواست بودی تا مثل همیشه دعام کنی و بگی حله دختر.برام دعا کنین کاری کنین که امیرم دلش نگیره و این روزامون قشنگ تر بشه کاری کنین که مامان دوستم داشته باشه.
تنهام
نظرات ()زردی:اینجا امروز برای همیشه به خودم قول میدم که تا آخرین نفس پاسدار حرمت لحظه های قشنگمون باشم.
نظرات ()زردی: شبها دست کم ساعت ١٢ به خونه میرسم.
خسته ام؟؟؟
نه احساس خستگی نمی کنم .وقتی بهش فکر میکنم که داره یه زندگی جدید شکل میگیره.و قراره که با هم زیر یه سقف زندگی کنیم با وسایل جدید که مال هر دوی ماست . تنم مور مور میشه.بعد از این همه سال انگاری امیر یه آدم دیگه شده.دیگه با اون مرد قبلی قلبل مقایسه نیستوما قشنگ ترین روزهایی رو که دو تا جووون میتونن تجربه کنن رو گذروندیم ولی این روزها یه چیز دیگه اس.همیشه فکر میکردم که من آدم با گذشتی هستم اما الان کم آوردم.
الان حس هامون ،حرفهامون و جنس نگاهمون متفاوت شده.الان انگاری یه رویه جدید از یه رابطه رو داریم حس میکنیم.
همیشه با خودم فکر میکردم که جذابیت یه رابطه انتها داره.اما بعد از گذشت این همه سال به جرات میتونم بگم که اینقدر فصلهای رابطه متنوع و متفاوته که هیچ انتهایی برای هیجان آور تر شدن اون نیست.
این روزها در اوج هیجانیم.
الهی که همیشه باشیم.
دوستت دارم راه راهی
مرد من تو همه چی معرکه اس
نظرات ()این هم بر میگرده به قضیه پرواز و پرنده و
عشقولانه و....
نظرات ()دیشب تولد راه راهی بود.
امسال وقت نداشتیم تا برای راه راهی یه کار قشنگ غافلگیر کننده بکنم.
گل خریدم .رفتیم کلاس والس ولی در حد خودکشی رقصیدیم.بعد هم رفتیم فرحزاد ناهار خوردیم بعد رفتیم خونه عشقولانه مون رو دید زدیم.بعد رفتیم ...
شب شد کیک بریدیم شام خوردیم و تمام.
راه راهی پیر شدی ها؟
نظرات ()زردی:راهراهی فکر کن؟کی باورش میشد که اون دندونپزشک از خود راضی با اون لباس چروکش حالا مرد تمام رویاهام ،مرد تمام زندگیم باشه؟مرد تمام فکرهام خاطره هام.
پدر جون یه حرفی زد که برای همیشه تو خاطرم میمونه.اینکه گفت من و تو باید بالهای هم باشیم.وقتی فکر میکنم میبینم چقدر به من بال دادی، مرد من!
با تو پرواز کردم.با تو همیشه تو اوج خوشی ها بودم.
یادته سفرهامون رو .ارس ، چغازنبیل،شوش دانیال،قلعه صلصال،شوشتر،بهمنشیر،بندر عباس،بندر دیلم،کلیبر.... از شمال تا جنوب
امیرم میخوام تا بالهامون رو باز باز کنیم این بار نه مثل گنجشک ها که مثل یک عقاب بزرگ تا اوج پرواز کنیم هرچند گاهی اوج رو از اون بالا با دو تا بال گنجشکی هم تجربه کردهایم.
نظرات ()هو زردی منم راه راهی بلد نیستم چه جوری دوباره وبلاگ بنویسم تو نظرات آمدم پیغام بگذارم الان دارم بهترین روزهای زندگیم رو تجربه می کنم منتظر مامان وبابا وخواهر وبرادرم که هفت ساله ندیدمشونم که بیان ایران اونم برای عروسی من و زردی پس نباید خسته بشم فوقش شبها یه ساعت کمتر می خوابم که به همه کارامون برسم میگم دیگه داریم حسابی به هم گره می خوریم دیگه کفشهامون می ره تو یه جا کفشی لباسامون تو یه کمد (طبقه بالا من پایین تو چون قدت نمیرسه
غذامونم تو یه قابلمه پخته میشه خلاصه راستی راستی با هم قاطی میشیم دلم نمی خواد این روزهای خوب زود تموم شد از الان تا 6اذر یه روزه بگذره بعدش که مامانم اینا اومدن تا 28 اذر یک سال بگذره (مامانم اینا کشتنم اینا)
نظرات ()زردی:دارم میرم که لباسم رو پرو کنم.مطمئنم که دلم نمیخواد که یه لباس بلند عین قیف دو رو برم باشه تا بدبختترین و معذب ترین آدم مهمونی خودم باشم.
لباس عروسم رو کوتاه سفارش دادم.
امیدوارم قشنگ باشه تا به خاطر اینکه دلم میخواد تو عروسیم مثل همه برقصم و شاد باشم و راحت ،پشیمون نباشم.
نظرات ()زردی:دیشب تو اتوبان کاشان بودم .برای اولین بار مسیر خسته ام نکرد چون توی مسیر رانندگی نمی کردم تو هوا بودم.داشتم از دلتنگی میمردم.چه میکنه این حس تعلق.
نظرات ()امیر(راه راهی):یه روز سرد زمستون که من با آمپول وانبر منتظر بودم تا یه بدبختی رو بدبخت تر کنم یه سوسکه با لباس قرمز آمد سراغم آمد وشد سرمشق عاشقانه های من آمد وشد شعرم زندگیم وهمه چیزم.بعد قصه زردی وراه راهی شروع شد .هر روز مشق نوشتیم وعاشق وعاشقتر شدیم بالا رفتیم وبه افقهای بلندتر دل بستیم.الان احساس می کنم که واقعا یه روحیم در دو بدن (خیلی کلیشه ای شد) دلم می خواد یه روز که به بچه هامون راجبه زندگی میگم انروز دفتر مشقهای زردی وراه راهی رو نشونشون بدم وبگم زندگی ماآدماعین یه قصه است قصه ای که همیشه می تونه جاودان بمونه .خیلی تنبل شدم کودکیم رو فراموش کردم ماشینی شدم ومشق نوشتن برام سخت شده شاید این وبلاگ نویسی زردی بتونه یخم رو باز کنه.
نظرات ()دارم عروس میشم و با خودم میگم به همین سادگی؟
لباس سفارش دادم .جهیزیه میخرم کلاس والس میرم و زندگی عوض شده این روزها.همیشه همینطور نخواهد بود.پس بهتره تا الان هست لذت ببریم.
نظرات ()٢٣٢ کیلومتر اونطرفتر از تهرون یه دختر کوچولوی سیاه سوخته شر و بلند پرواز ، چمدونش رو برداشت تا با بالهایی که هنوز در نیومده بودن پروازش رو تو آسمونی که هنوز پا نگرفته بود شروع کنه .
یه روز زردی که هنوز اون موقع زردی نبود چمدون به دست وسط دانشکده هنر منتظر بود تا کلاسش شروع بشه.
حالا قصه اش درازه میگم براتون.
نظرات ()دقیقا در تاریخ ٢٠ بهمن ماه ١٣٨٠ درست وقتی که از دندون درد داری میمیری ،فکر میکنی عجب روز گندی؛بزرگترین اتفاق عمرت شروع میشه.گاهی مصلحت امور خودشون رو ٧ سال بعد نشون میدن
.
نمیخوام عروس ذوقولی باشم ولی نمیتونم کتمان کنم که واسه یه زندگی دونفره بعد از گذروندن این سالهای پر تلاش چقدر هیجان داریم.
نظرات ()امیر این روزها سخت گرفتاره.نمیتونه خودش بنویسه و من از قولش میگم که میدونم این روزها برای اون هم عاشقانه تره.
دیروز پرده به سلیقه امیر انتخاب شد.و من مثل همیشه تحسینش میکنم چون سلیقهاش رو یک بار تو امتخاب همسر دیده ام
.
ازش خواستم یه دعا کنه
گفت:خدا کنه اینقدر خوشبخت باشیم که همه بخوان مثل ما بشن.
نظرات ()این روزها سخت سرگرمیم.کلاس رقص میریم و دنیا چند برابر قشنگ تر شده.ما شاگرد اول کلاس والس هستیم ولی تو اسپانیش چندان پیشرفت نداریم.
من حس میکنم چند برابر عاشق ترم.
دارم خونه ی ما رو تمیز میکنم و وسایل رو از کارتن بیرون میآرم صداش رو میشنوم و برای اولین بار دوباره عاشق اون صدا میشم که داره با تعمیر کار آبگرمکن حرف میزنه و با خودم میگم.خدا یا همیشه عاشقم باقی بگذار.
نظرات ()بالاخره زردی امد پایین و چند روزی رو زندگی کرد.در میان برگهای سبز و زمین نرم خدا.
و اما راهراهی میرفت و میرفت و عرق میریخت و در ازدحام اون همه کرم در حال خفگی بود.
روزی زردی از خواب بلند شد و دور خودش هاله ای از رنگهای زیبا حس کرد که به اراده او تکان میخوردند.زردی دو بال داشت.
...
دیگر نه انگیزه ای بود نه حسی.راه راهی حس کرد که سقوط میکند.
...
وزش نسیم خنکی در اطراف او را به هوش آورد.وقتی راه راهی چشمهایش را گشود،زردی را دید که با دو بال رنگین و زیبایش او را باد میزد.
نظرات ()زردی و راه راهی دو تا کرم بودن که در مسیری با هم آشنا شدند.مسیری که یک دنیا کرم دیگه هم تو اون داشتن به سمت یک درخت حرکت میکردند.
کرم ها همه از درخت بالا میرفتند و تنها میدانستند که باید بالا برن.
ناگهان زردی فکر کرد که خب چرا باید همینطور بالا برم در حالی که نمیدونم واسه چی.
زردی به راه راهی گفت بیا برگردیم و زندگی رو اون طور که میبینیم طی کنیم ولی راه راهی میخواست فقط بالا بره.
بقیه اش رو بعدا میگم
نظرات ()از امروز وبلاگ ما یعنی زردی و راه راهی متولد شد.
میخوایم حس هامون و گزارش کارهامون رو اینجا بدیم و قول بدیم که با خودمون صادق باشیم.
قراره مثل دفتر مشق هر روزه مون که الان برامون یه گنج بزرگه،یه وبلاگ داشته باشیم که هم مدرن تر شده و هم به همون اندازه خاطره انگیز.
روز عروسی ما ٢٨ آذر ١٣٨٧
نظرات ()
نظرات ()